ز نادان نيابى جز از بدترى * نگر سوى بيدانشان ننگرى .
فردوسى .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
ز ناكردنى كار برتافتن * به از دل باندوه و غم يافتن .
فردوسى .
ز نام است تا جاودان زنده مرد * كه مرده شود كالبد زير گرد .
فردوسى .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
زنان باردار اى مرد هشيار * اگر وقت ولادت مار زايند .
سعدى .
از آن بهتر بنزديك خردمند * كه فرزندان ناهموار زايند .
سعدى .
رجوع به : اگر مار زايد . . . ، شود .
زنان چون درختند سبز آشكار * و ليك از نهان زهر دارند بار
( . . . هنرشان همين است كاند ز كمر ( كذا ) * بگاه زيه مردم آرند بر . )
اسدى .
رجوع به : النساء حبائل . . . ، شود .
زنان چون ناقصان عقل و دينند * چرا مردان ره آنان گزينند .
ناصر خسرو . اقتباس از : هن ناقصات العقل و الدين . حديث .
زنان در آفرينش ناتمامند * ازيرا خويش كام و زشت نامند
دو گيهان گم كنند از بهر يك كام * چو كام آيد نجويند از خرد نام .
ويس و رامين . رجوع به : النساء حبائل . . . ، شود .
زنان را از آن نام نايد بلند * كه پيوسته در خوردن و خفتنند .
فردوسى .
رجوع به : النساء حبائل . . . ، شود .
زنان را بود شوى كردن هنر * بر شوى زن به كه نزد پدر
( . . . بود سيب خوشبوى بر شاخ خويش * و ليكن بجامه دهد بوى بيش . )
اسدى .
رجوع به : زنان را نيست چيزى . . . ، شود .
زنان را زبان هم نمانده بهبند * ( كه گر لب بدوزى ز بهر گزند . . . )
فردوسى .
زنان رازدار نباشند .
زنانرا ز هر خوبئى دسترس * فزونتر همان پارسائيست بس .
اسدى .
زنانرا ستائى سگانرا ستاى * كه يك سگ به از صد زن پارساى .
فردوسى .
رجوع به : النساء حبائل . . . ، شود .
زنانرا گرچه باشد گونهگون كار * ز مردان لابه بپذيرند و گفتار .
ويس و رامين .
رجوع به : زن ارچه زيرك . . . ، شود .
زنانرا نگوارد عز .
( راست برگوى كه در تو شدهام عاجز * بكدامين ره بيرون شدهاى زين دز