رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
زمستانرا شبى پيران را تبى . پيران در زمستان تحمل سورت سرما را كم توانند كرد .
زمستانرا عسله بستو جا نيست . عسله بستو از تركيبات لهجهء مردم قزوين است و مراد بستوى عسل است . رجوع به : زمستان جاى . . . ، شود .
زمستان رفت و روسياهى بزغال ماند . با اينكه يارى و مددى نكرد كار و مقصود چنان كه منظور بود انجام يافت .
زمستان هر روز باشد زمستانى خودش را مىكند . نظير : نه زمستان خدا به آسمان ميماند نه ماليات دولت به زمين .
ز مشك بوى وز خورشيد نور نيست بديع . نظير :
مه فشاند نور و سگ عوعو كند * هركسى بر خلقت خود مىتند .
مولوى .
ز ممكن روسياهى در دو عالم * جدا هرگز نشد و الله اعلم .
شبسترى .
آنچه جز واجب است محتاج است .
ز من پرس فرسودهء روزگار * ( . . . كه بر سفره حسرت برد روزهدار . )
سعدى .
نظير : راز درون پرده ز رندان مست پرس . انا ابن بجدتها .
ز منت بشود رونق كردار * ( منت ننهد بر تو بكردار فراوان
داند كه . . . )
فرخى .
رجوع به : آفة السماح المن ، شود .
ز منجنيق فلك سنگ فتنه مىبارد * ( . . . من ابلهانه گريزم در آبگينه حصار . )
عرفى .
ز من نيك آمده گر بد نويسند * نه مزد من گناه خود نويسند .
غيبت .
كردن از بىگناهى مايهء افزايش گناه غيبتكننده است .
ز موبد شنيدستم اين داستان * كه برخواند از گفتهء باستان
كه پرهيز از آن كن كه بد كردهاى * كه او را به بيهوده آزردهاى
بدان دار اميد كو را به مهر * سر از خواسته بردهاى بر سپهر .
فردوسى .
نظير : توقع خدمت از كسى دار كه توقع نعمت از تو دارد . سعدى .
ز مه روشنائى نباشد شگفت * ( مرا اين سخن باد بايد گرفت . . . )
فردوسى .
زمين است آماجگاه زمان * نشانه تن و ما و چرخش كمان .
زمين بارگير و زمان بارده * بزايد چو آيدش هنگام زه .
حضرت اديب .
زمين بىحجت نيست . نظير : خداوند تعالى هرگز زمين را بىحجت ندارد . كشف المحجوب .
نظير : زمين خالى نيست .
زمين تا به جائى نيفتد مغاك * دگر جاى بالا نگيرد ز خاك .
اسدى .
نظير : مصائب قوم عند قوم فوائد .