زمين تا بود جاى آهو و سك * نياسايد آن ازرم و اين ز تك .
حضرت اديب .
رجوع به : دنيا ميدان جنگ است ، شود .
زمين تركيد و پيدا شد سرخر . گرانى نابيوسان برسيد .
زمين چگونه كند شكر ابر باران بار * ( چه چيز دانم كرد و چه چيز دانم گفت . . . )
فرخى .
زمين خالى نيست . نظير : زمين بىحجت نيست .
زمين را جز از گور گهواره نيست * ( جهانرا چنين است آئين و شان
يكى روز شادى و ديگر غمان * بپروردن از مرگمان چاره نيست . . . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
زمين سخت آسمان دور . هيچ چاره و درمانى ممكن و متصور نيست .
زمين شور سنبل برنيارد * در او تخم عمل ضايع مگردان .
سعدى .
كى گيرد پند جاهل از تو * در شوره نهال چون نشانى .
ناصر خسرو .
به پيش جاهلان مفكن گزافه پند نيكو را * كه دهقان تخم هرگز نفكند در ريك و شورستان .
ناصر خسرو .
زمين عجم گورگاه كى است * در او پاى بيگانه وحشى پى است .
نظامى .
زمين كفر و دين آسمان باشدى * نه زين باشدى هركه زان باشدى .
زمين كه سخت شد گاو از چشم گاو بيند . در آنگاه كه كار صعب و دشوار باشد .
هركسى گمان كند كه يار و همكار او از تحمل رنج تن مىزند .
زمين گر گشاده كند راز خويش * نمايد سرانجام و آغاز خويش
كنارش پر از تاجداران بود * برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش * پر از ماهرخ جيب پيراهنش .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
زمين گنج پادشاه است و كليد آن بدست رعيت . آداب السلطنة و الوزاره .
زمين و زمانرا بهم بدوزى خداوند ندهد زياده روزى .
ز نا آمده بد چه ترسى همى * ( . . . ز ديهيم شاهى چه پرسى همى . )
فردوسى .
ز نا استواران مجو ايمنى . * ( چو يا بى بزرگى مياور منى . )
اسدى .
ز نابخردى خاست هر بد بدهر * ( . . . كه بدتر ز نابخردى نيست زهر
شرنگى بكام جهان اندرون * نبيند ز نابخردى كس فزون . )
حضرت اديب . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
ز ناپاكزاده مداريد اميد * كه زنگى بشستن نگردد سفيد .
فردوسى .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
ز نادان گر رسد سودى زيان است * ( سعادت اختلاط زيركان است . . . )
ناصر خسرو .