زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا * آه از آن روز كه اين هر سه دهد دست بهم .
صائب .
ز لفظ معنى بايد همى نه قالاقال * ( مباش كم ز كسى كو سخن نداند گفت
اگر به حرف نگردد زبان مردم لال * از آنكه خواهد گفتن اشارتى بكند . . . )
عنصرى .
زلف كان از رعشه جنبد پاىبند دل نگردد * باد كز دكلان جهد تخت سليمان برنتابد .
سيف اسفرنك .
دكلان بمعنى دوك است .
ز ما تا بر مرگ يكدم رهست * اگر دم دراز است اگر كوته است .
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
ز مادر دوباره نزاد است كس * ( چو جان شد بدر باز نايد ز بس . . . )
اسدى .
ز مادر مهربانتر دايه خاتون ! رجوع به : اگر تو عمهء من . . . ، و رجوع به : آه صاحب درد را . . . ، شود .
ز مادر همه مرگ را زادهايم . * ( بزائيم و گردن ورا دادهايم . )
در جاى ديگر :
ميان تا ببستيم نگشادهايم . و باز جاى ديگر :
بناچار گردن به دو دادهايم .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
ز مار مهره بدست آيد وز خار رطب * ( كنم تحمل جور رقيبش از پى آنگ . . . )
ابن يمين . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
ز مازندران نايد الا دو چيز * يكى ديو مردم يكى ديو نيز .
نظامى .
ز مال وقف نبينى بنام من درمى . * ( بيا كه خرقهء من گرچه وقف ميكدهها است )
. . . حافظ .
ز ما ماند در اين گيتى فسانه * ( . . . در آن گيتى جزاى جاودانه . )
ويس و رامين .
رجوع به : الناس احاديث . شود .
زمان چون تو را از جهان كرد دور * پس از تو جهان را چه ماتم چه سور .
فردوسى .
نظير : پس از ما كو جهانرا آب گيرد . دنيا پس مرگ من چه دريا چه سرآب .
زمان گذشته نيايد ببر * ( بگفت اين و شد روزگارش بسر . . . )
فردوسى .
زمانهايست كه هركس به خود گرفتار است . جامع التمثيل .
زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز . تمثل :
تا نيابى مراد خويش بكوش * تا نسازد زمانه با تو بساز .
مسعود سعد .
اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد * وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز .
مسعود سعد .
نظير :
كنون كار پيش آمدت سخت باش * بهر كار پيراهن بخت باش .
فردوسى .