ز فرزند باشد پدر شاد دل * ز غمها به دو دارد آزاد دل .
فردوسى . رجوع به : بتوان ز جگر بريد . . . ، شود .
ز فرزند شاهان به نيرو شوند * ز رنج زمانه بىآهو شوند .
فردوسى .
رجوع به : بتوان ز جگر . . . ، شود .
ز فرمان شه ننگ و بيغاره نيست * بهر روى كه راز مه چاره نيست
بود پادشا سايهء كردگار * بى او پادشاهى نيايد به كار .
اسدى .
ز فرمان يزدان كسى نگذرد * اگر گردن شير نر بشكرد .
فردوسى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
ز فرمان يزدان كه يابد كنار * ( به دو گفت قيصر كه اى شهريار . . . )
فردوسى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
ز فروردين چو بگدشتى مه ارديبهشت آيد * بمان خرداد و تير آنگه كه مردادت همى بايد
پس از شهريور و مهر و ابان و آذر و دى دان * كه بر بهمن جز اسفندار مذماهى نيفزايد
ز فريادت نترسد حكم يزدان * نگردد بازپس گردون گردان .
ويس و رامين .
ز فضل نعمت مزمر بود كه در مجلس * ز زخم زخمه بنالد زمان زمان مزمر .
( عناست فضل نه از فضل بوى عود بود * كه زار زار بسوزد بر آتش مجمر . . . )
مسعود سعد
ز قدر گنج نكاهد نهفت جاى خراب * ( . . . گزين حق را گو ساز و جامه خلقان باش )
حضرت اديب .
ز قسمت ازلى چهرهء سيهبختان * بشستوشوى نگردد سفيد اين مثل است .
حافظ .
نظير :
به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد * گليم بخت كسى را كه بافتند سياه .
و رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
ز كار زمانه ميانه گزين * چو خواهى كه يا بى ز خلق آفرين .
فردوسى .
رجوع به : اسب راه آنست . . . ، شود .
ز كار زن آيد همه كاستى * ( هميخواست ديدن سر راستى . . . )
فردوسى
ز كار گردد مردم بزرگ و نامآور * ( بطعنه گويد دشمن كه كار چون نكنى . . .
چگونه كار توانيم كرد بىآلت * حسام هرگز بىقبضه كى نمود هنر . )
مسعود سعد .
رجوع به از تو حركت . . . ، شود .
زكام ام الامراض است . زكورم ااحتما و پرهيز بسيار بايد و گرنه به بيماريهاى گوناگون مبتلا تواند شد .
ز كان شبه از كه سيم و زر * ز پولاد و فيروزه و از گهر