ز گفت خردمند برتر چهچيز * ( بگوى آنچه دانى و بفزاى نيز . . . )
فردوسى .
ز گفتن پشيمان بسى ديدهام * نديدم پشيمان كس از خامشى .
ابن يمين .
نظير :
بسكه برگفته پشيمان بودهام * بسكه برنا گفته شادان بودهام .
رودكى .
ز گل بوى باشد خليدن ز خار * ( خوى هركس از تخمهش آيد ببار . . . )
اسدى .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
ز گل بوى و از خار خستن بود * ( خوى هركس از گوهر تن بود . . . )
اسدى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
ز گل گر بود شورش بلبلان * بگو كز كجا خاست رنگ گلان .
حضرت اديب .
ز گلى رونق باغى كه شناخت * وز تفى نور چراغى كه شناخت .
جامى .
ز گنجى بسنده مكن بر طلسم . * ( مرو بر مراد تن خويشتن
همه اندكى نيز بر جان بتن * تو شيرى مشو سخره خرگوش را
بدمنه مده همچو خرگوش را * بجان زنده شو گر بميراد جسم . . . )
حضرت اديب .
ز گوشت گاو بود بار زعفران . * ( هرجا كه محرمى است خسى هم حريف اوست
آرى . . . )
خاقانى . چنان كه از جگر سوخته در مشگ غش ميكردهاند از گوشت گاو نيز زعفران را بار ميزدهاند .
ز گوهر سخن گفتن آسان بود * ( ز دانا بپرسيد پس دادگر
كه فرهنگ بهتر بود با گهر * چنين داد پاسخ به دو رهنمون
كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون * كه فرهنگ آرايش جان بود . . . )
فردوسى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
ز گيتى بمرد خرددار گوش * ( بخور هرچه دارى و بر بد مكوش . . . )
فردوسى .
ز گيتى بىآهو نيابى كسى * اگر چند دارد هنرها بسى .
اسدى .
رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .
ز گيتى هر آنكس كه داناتر است * ورا پايه و مايه بالاتر است .
فردوسى . ى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
ز لب دوختن غنچه را زندگيست * چو بشكفت زان پس پراكندگيست .
( . . . پشيمان ز گفتار ديدم بسى * پشيمان نگشت از خموشى كسى . )
امير خسرو .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
زلة العالم يضرب بها الطبل . * ( . . . و زلة الجاهل يخفيها الجهل )
نقل از العراضه و ميدانى صفحهء 286 .
زلتها به يكديگر پيوستهاند . ( و هرگاه در يك نوع ناكردنى مداخلت كردى اخوات آن به زودى بدان پيوسته گردد كه . . . ) خردنامه .