زشت باشد دبيقى و ديبا * كه بود بر عروس نازيبا .
سعدى . رجوع به : ابلهى صد دبيقى . . . ، شود .
زشت باشد ديو را بر تارك افسر داشتن * ( تا سليمانوار باشد حيدر اندر صدر ملك . . . )
سنائى .
زشت باشد كه بگوئى بشمر مانديم * ( ابر پيش كف او همچو بريم شمر است . . . )
فرخى .
رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود .
زشت باشد نزلهاى آسمانى پيش روى * همچو بيماران نظر سوى مزور « 1 » داشتن .
قاآنى .
زشت با كور به فرا سازد * ( مال سوى حكيم كى يازد . . . )
سنائى . نظير : شوى زن زشت روى نابينا به .
زشت بود دادن و واخواستن . * ( هرچه كه نتوانى از آن خاستن . . .
كس ز زمين باز نليسد لعاب * قطره كى از خاك رود بر سحاب
طفل بود كز خرد ناتوان * هرچه دهد باز ستاند روان . )
امير خسرو .
هرچه بدهى به كسى باز مجو * دل ز انديشه آن پاك بشو
آنچه بخشند چه بسيار و چه كم * نيست برگشتن از آنطور كرم
طفل چون صاحب احسان گردد * زود از داده پشيمان گردد .
جامى .
آفت مردمى پشيمانيست .
مسعود سعد سلمان .
زشت بود شير و شكار شگال * ( از چو منى صيد نباشد هوى . . . )
ناصر خسرو .
زشت را گو روى خود را نيك كن * ورنه با آئينهات چبود سخن .
قاآنى .
نظير :
زشت زنگى بود نه آئينه .
سنائى . رجوع به : يافت آئينه زنگئى . . . ، شود .
زشت زشت است در ولايت شاه * گرگ بر گاه و يوسف اندر چاه .
سنائى .
زشت زنگى بود نه آئينه . * ( آن نه زو بود فتنه و كينه . . . )
سنائى .
زشت و زيبا هرچه بينى دست رد بر وى مزن .
نظير :
بر آستانهء ميخانه گر سرى بينى * مزن بپاى كه معلوم نيست نيت او .
حافظ .
زشت هرگز نشود خوب به بسيارى * ( گرچه بسيار بود زشت همان زشت است . . . )
ناصر خسرو .
زشتيست بند بدان را كليد * ( پسنديد و گفت از تو چونين سزيد
كه . . . )
اسدى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
هامش
( 1 ) مزور ، طعامى بىرمق و برساخته و خوش صورت كه بيماران را پزند .