ز سر تا به بن بند و ريو و دروغ * درون سوى تيره برون سو فروغ .
حضرت اديب .
نظير :
ظاهرش چون گور كافر پر حلل * وندرون قهر خدا عز و جل .
باطنى همچو بنگه لولى * ظاهرى همچو كلبهء عطار .
سنائى .
ز سر هرچه زيادت بود آن دردسر است * ( طالب ملك قناعت چو شدم دانستم
كه . . . )
ابن يمين .
ز سنگ حادثه برج سپهر را چه خلل * ز باد ناميه شمع ستاره را چه زيان .
سلمان ساوجى .
ز سوداى بزرگان هيچكس نقصان نمىبيند . نظير : جاور ملكا او بحرا .
ز سوگند و پيماننگر نگذرى * گه داورى راه كژ نسپرى .
اسدى .
ز شاخ آهو هرگز مدار چشم ثمر * ( به خاك دانش هرگز مكار تخم اميد . . . )
قاآنى .
ز شاخ خشك چه دارى اميد برگ و ثمر * ز خنگ بيد چه خواهى نشاط ريحانى .
كمالى .
ز شادى كه فرجام آن غم بود * خردمند را آز آن كم بود .
فردوسى .
ز شاعر زنده مىماند بگيتى نام شاهان را * فروغ از رودكى دارد چراغ دودهء سامان .
ابن يمين .
رجوع به : از عنصرى . . . ، شود .
ز شاعرى چه بد آمد جرير واعشى را * ( چرا بشعر مجرد مفاخرت نكنم . . . )
ظهير .
ز شاهان مرا ديده بر ديدن است * ز تو داد و از من پسنديدن است .
فردوسى .
ز شاهان نبايد گزافه سخن * ( بكاووس گفتا كه رستم چه كرد
كز ايران برآوردى امروز گرد * فراموش كردى ز هاماوران
وز آن كار ديوان مازندران * كه گوئى ورا زنده بردار
كن . . . )
فردوسى .
ز شاه جهاندار جز راستى * نزيبد كه ديو آورد كاستى .
فردوسى .
ز شاه و ز درويش هركو بمرد * ابا خويش نيكى و زشتى ببرد .
فردوسى .
ز شب روشنائى نجويد كسى * كجا بهره دارد ز دانش بسى .
فردوسى .
زشت آيد درون سو شاه عريان و برون سو كوشك پرديبا . * ( چو تن جان را مزين كن بعلم دين كه . . . )
سنائى .
زشت آيد گرفته چينيان احرام و مكى خفته در بطحا . * ( چو علمت هست خدمت كن چو دانايان
كه . . . )
سنائى .
زشت باشد خويشتن بستن بر آدم وانگهى * نقش آدم را غلاف نفس شيطان داشتن .
سنائى .