نظير :
چو خواهى كه شاهى كنى راد باش * بهر كار با دانش و داد باش .
اسدى .
رجوع به : بزرگى بايدت . . . ، شود .
زر را دوست بسيار است و زردار را دشمن بسيار .
زر زر كشد . تمثل :
شنيدم ز پيران دينارسنج * كه زر زر كشد در جهان گنج گنج .
نظامى .
شنيدم نه از زيركى ز ابلهى * كه زر زر كشد چون برابر نهى .
نظامى .
نظير : زر زر كشد بىزر دردسر . روغن روى روغن رود و بلغور خشك ماند . رجوع به :
الدراهم بالدراهم ، شود .
زر ز معدن سرخ روى آمد برون * صحبت ناجنس كردش روى زرد .
سنائى .
نظير :
زردروئى زر از قرين بد است * ورنه سرخ است تا قرين خود است .
سنائى .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
زر سفيد ( ؟ ) براى روز سياهست . جامع التمثيل . نظير : پول سفيد براى روز سياه خوب است .
زر عاشقى دو بار بكيسه نرود . جامع التمثيل . نظير : پول عاشقى بكيسه برنميگردد .
روغن ريخته جمع نمىشود .
زرع زان كسيست كز نخست كشت * ( پس از اين غزل او برد نصيب . . . )
قاآنى .
رجوع به : الزرع للزارع . . . ، شود .
زرغبا تزدد حبا . حديث . نظير : الزيارة لحظة . حديث .
بديدار مردم شدن عيب نيست * و ليكن نه چندانكه گويند بس .
سعدى .
زر فكندن و پشيز گرفتن . تمثل :
كه اى بانوى مصر و جفت عزيز * فكنده زر و برگرفته پشيز .
فردوسى . ى .
نظير : خر دادن و خيارستدن . كلند باميد سوزن گم كردن . ده فروختن و در ديه ديگرى كدخدا شدن .
زر كار كند مرد لاف زند . گج . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
زرمح بلند قد نايد * آنچه سوزن كند به پستى خويش .
( دشمن خرد را حقير مدار * خواه بيگانه باش و خواهى خويش
ز آنكه چون آفتاب مشهور است * آنچه گفتند زيركان زاين پيش
كه . . . )
ابن يمين .
رجوع به : اسب تازى اگر ضعيف بود . . . ، شود .
زر محك مردم بدگوهر است .
امير خسرو .
زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا * زور ده مرده چه خواهى زر يك مرده بيار .
سعدى .