ز دست تهى برنيايد اميد * بزر بركنى چشم ديو سفيد .
سعدى .
ز دستور بدگوهر و جفتبد * تباهى بديهيم شاهى رسد .
فردوسى .
اشاره :
فريبنده دستور و گفتار زن * شدندش بمغز اندرون راهزن .
حضرت اديب .
ز دستور پاكيزهء راهبر * درخشان شود شاهرا گاه و فر .
فردوسى .
رجوع به : شاه مهر و وزير . . . ، شود .
ز دشمن دوستى نايد وگرچه دوستى جويد * در اين معنى مثل بسيار زد لقمان و جز لقمان .
فرخى .
ز دشمن كى حذر جويد هنرجوى * ( . . . ز دريا كى بپرهيزد گهرجوى . )
ويس و رامين .
ز دشمن مدان ايمنى جز بدوست * كه بر دشمنت چيرگى هم بدوست .
اسدى .
ز دشمن ميگريزم دوست ميآيد بجنگ من * ( نميدانم چه بر سر دارد اين بخت دورنگ من . . . )
نظير : با هر كه دوستى خود اظهار مىكنم خوابيده دشمنى است كه بيدار ميكنم .
ز دشمن نيايد جز از دشمنى * بفرجام اگر چند نيكى كنى .
فردوسى .
ز دعوى پرى زان تهى ميروى * تهى آى تا پر معانى روى .
سعدى .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
زدن چوب سخت از يكى دوستدار * به از بوسهء دشمن زشتكار .
اسدى .
نظير : هرچه از دوست ميرسد نيكوست . زخم دوست درد نكند . كيمياى سعادت .
زدن مرد را چوب بر تار خويش * به از بازگشتن ز كردار خويش .
ابو شكور بلخى .
تار بمعنى تارك است .
ز دو چيز گيرند مر مملكت را * يكى پرنيانى يكى زعفرانى
يكى زر نام ملك برنبشته * دگر آهن آبدادهء يمانى .
دقيقى .
رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . و رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود .
زده را توان زد . تمثل : و بدان سبب مردمان زبان فرا بو سهل گشادند كه زده و افتاده را توان زد و انداخت مرد آنست كه گفتهاند العفو عند القدرة به كار تواند آورد .
ابو الفضل بيهقى . گفت اى جوانان زدگان را كه بزينهار شما آيند مزنيد كه ايشان خود كشتهاند . ابو الفضل بيهقى . نظير : او را چه زنى كه روزگارش زده است . در زندان مرد مرد را بتوان زد . مسعود سعد .
ز دهقان نژادايچ مردم مباد * كه خيره دهد خويشتن را بباد .
فردوسى .
ز ديدار باشد هوا خاستن * ز چشم است ديدن ز دل خواستن .
اسدى .
رجوع به : اگر ديده نبيند . . . ، شود .
ز دير آمدن غم ندارد درست * ( و گر دير شد گرم رو باش و چست . . . )
نظامى .