رجوع به : دير آى و درست آى ، و اگر دير آمدم شير آمدم . . . ، شود .
زدى ضربتى ضربتى نوش كن . مأخوذ از شبيه نظير : سهم به سهم .
زديم بر صف رندان و هرچه باداباد * ( شراب و عيش نهان چيست كار بىبيناد . . )
حافظ
زدى مگو كه امروز خوش است . * ( بر چهرهء گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روى دلافروز خوش است * از دى كه گذشت هرچه گوئى خوش نيست .
خوش باش و . . . )
خيام . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .
زديم نگرفت . شاه عباس كبير در شكار گاهى دهقانى را ديد كه آثار درويشى و فقر از صورت حال او هويدا بود شاه گفت مگر سه را به نه نزدى ؟ ( يعنى مگر سه ماه مدت زرع را كشت نگردى تا براى نه ماه ديگر سال آسوده باشى ) دهقان گفت زديم و نگرفت .
( يعنى كار كردم و ليكن آفات سماوى چون سرما و ملخ و سن رنج و كوشش مرا بيحاصل كرد . )
ز ديوانه كسى بر دل نگيرد * ( مرنج از بيخوديهاى دلم زانك . . . )
امير شاهى .
زر آنزمان عزيزتر آيد كه ناقدى * بگذاردش ببوته و بگدازدش بقال « 1 » .
قاآنى .
ز راه هنرجوى تخت مهى * ( همى كينه با پاك يزدان نهى . . . )
فردوسى . رجوع به :
اندر جهان به از هنر . . . ، شود .
ز راهى كه افتاد در چاه كس * تو بگريز از آن ره چو مرغ از قفس .
حضرت اديب .
زر ار بهر خوردن بود اى پسر * براى نهادن چه سنگ و چه زر .
سعدى .
رجوع به بخور هرچه دارى . . . ، شود .
زر از معدن بكان كندن برآيد . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
زر بجهنم برد . جامع التمثيل .
زر بده مرد سپاهيرا تا سر بدهد * وگرش زر ندهى سر بنهد در عالم .
سعدى .
رجوع به : سپاهى كه كارش نباشد . . . ، شود .
زر بر سر پولاد نهى نرم شود . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
زر بزوبين دادن . مثال : برويد او را بگوئيد ما زر بزوبين داديم . تاريخ طبرستان .
ابن اسفنديار .
زر بكشتن دهد . نظير : زر بجهنم برد .
زر پاك از محك نميترسد . نظير : زر پاك از محك چه دارد باك . زر خالص است و باك نميدارد از محك . طلا كه پاك است چه محنتش به خاك است .
زر پيش زر رود . نظير : روغن رو روغن رود بلغور خشك ماند . زر زر كشد .
هامش
( 1 ) قال ، دريچه و بوتهء زر گريست .