بپرد ز پستان نخجير شير * شود آب در چشمهء خويش قير
شود در جهان چشمهء آب خشك * ندارد بنافه درون بوى مشك
ز كژى گريزان شود راستى * پديد آيد از هر سوئى كاستى .
فردوسى .
رجوع به : اذا تغيرنية السلطان . . . ، شود .
ز بيدانشى صعبتر نيست عارى * تو چون جاهلى سر بسر عيب و عارى .
ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
ز بيرنجى نيايد نيكنامى * ( ز آسانى نيايد شادكامى . . . )
ويس و رامين . رجوع به :
از تو حركت . . . ، شود .
ز بىشرم زن تيره گردد روان * هم از بىخرد پير و كاهل جوان .
اسدى .
ز بىعزم و همت بزرگى مخواه * كه بىآب كردن كه داند شناه .
حضرت اديب .
ز بىعلمى آيد همى بىفسارى . * ( بياموز تا دين بيابى ازيرا . . . )
ناصر خسرو .
ز بيمار بيماردارى نيايد * ( نپرداخت چشمت به حال دل ما . . . )
دانش .
ز بيمارى بتر بيمارداريست . مأخوذ از شعر ذيل نظامى است :
بود بيمارى شب جان سپارى * ز بيمارى بتر بيمار دارى .
راحتى نيست در آن خانه كه بيمارى هست .
ز بيوفا بوفا انتقام بايد كرد . * ( سفيه را بسفاهت جواب باز مده . . . )
ناصر خسرو .
ز پرى شكم اندام مار بگشايد . * ( سخن ز شست عبارت همى جهد بيرون . . . )
ظهير .
ز پيشه بخور هميشه بخور . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
ز پيكار بددل هراسان بود * بنظاره بر جنگ آسان بود .
اسدى .
رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
ز پيمان نگردند ايرانيان * ( . . . از اين در كنون نيست بيم زيان . )
فردوسى .
رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
ز ترسنده مردم برآيد هلاك * ( نه دانا بود شاه باترس و باك . . . )
اسدى .
نظير :
هنر خود دليريست بر جايگاه * كه بد دل نباشد سزاوارگاه .
فردوسى .
در نام جستن دليرى بود * زمانه ز بد دل بسيرى بود .
فردوسى .
نبايد كه پيچد ز راه گزند * كه بددل نگردد بگيتى بلند .
فردوسى .
ملك را شاه ظالم پردل * به ز سلطان بددل عادل .
سنائى .
خواهى كه ران گور خورى راه شير رو * خواهى كه گنج زر سپرى دنب مارگير .
سنائى .
ز دشمن كى حذر جويد هنرجوى * ز دريا كى بپرهيزد گهرجوى .
ويس و رامين .
خطر در زمانه كسى آكند * كه او خويشتن در خطر افكند