( . . . ز يزدان دان نه از اركان كه كوته ديدگى باشد * كه خطى كز خرد خيزد تو آن را از بنان بينى . )
سنائى .
ز بد اصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
ز بدخواه در آشتى ساختن * بترس از شبيخون و از تاختن .
اسدى .
ز بدخواه و از مردم كينهكش * توان دوست كردن بگفتار خوش .
اسدى .
رجوع به : زبان خوش مار را . . . ، شود .
ز بد كردن آيد بحاصل زيان * اگر بد كنى غم برى از جهان .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . و رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
ز بد گردد اندر جهان نام بد * ( مكن بد كه بينى بفرجام بد . . . )
فردوسى .
ز بدگوهران بد نباشد عجب * ( نشايد سياهى زدودن ز شب . . . )
فردوسى در شاهنامه .
و نيز در هجو سلطان محمود :
ز بدگوهران بد نباشد عجب * نشايد ستردن سياهى ز شب .
فردوسى .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
زبردست چون سر برآرد بجنگ * سر زيردستان درآيد به سنگ
( . . . چو آشوب شمشير گيران بود * فرومانده را خانه ويران بود
به جائى كه كوشند پيلان به زور * غبار مفاجا برآيد ز مور
دو توسن چو گيرند با هم ستيز * گيا را بود در زمين رستخيز . )
امير خسرو .
ز برگشتن دشمن ايمن مشو * ( . . . زمان تا زمان آگهى خواه نو . )
فردوسى .
ز بعد هفتاد يك برف افتاد به حق اين پير بقد اين تير . اين مثل باستانى حكايت از برفى شگرف و كلان كند كه بسالى هفتاد روز از نوروز گذشته افتاده است .
ز بند جهان هركه آزاد نيست * چنان دان كه يك لحظه دلشاد نيست
حضرت اديب .
ز بنگاه بومان نزايد هماى * ( . . . نه از كفت ضحاك جز اژدهاى . )
حضرت اديب .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
زبونگيرى نسازد شير نخجير * كه نبود شير صيدافكن زبونگير .
نظامى .
ز بوى زنان موى گردد سپيد * سپيدى كند زين جهان نااميد
چو چوگان كند گوژ بالاى راست * ز كار زنان چندگونه بلاست
بيكماه يك بار از آويختن * فزون گر كنى خون بود ريختن
همين مايه از بهر فرزند را * ببايد جوان خردمند را
چو افزون كنى كاهش افزون بود * ز سستى دل مرد پرخون بود . . .