تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 894

مساهمون:

ص٨٩٤
حقه پرآواز ز يك در بود * گنگ شود چون ز گهر پر بود . خامشى از گفتهء بسيار به * آنكه گفت از گفت خود در جوش ماند شد لبالب پر در از لب تا شكم * چون صدف هر كو همه تن گوش ماند شانه را در هر سرى سازند جاى * زانكه با چندين زبان خاموش ماند اذا كثر الكلام فسكتونى * فان الدين يهدمه الكلام .
ابن عباس . اگر خاموش باشى تا ديگران بسخنت آرند . بهتر كه سخن‌گوئى و خاموشت كنند . منسوب بسقراط نقل از شاهد صادق .
نخواهى آنكه چو آتش كنند خاموشت * خموش باش و بهر خس ره كمين مگشاى .
و رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود . زبان سست و حرف درست . نظير : دل كه پاك است زبان بىباك است .
زبان شاه‌گوى و روان شاهجوى * ( همه روى كنده همه كنده موى . . . )
فردوسى . زبانش با سرش بازى مىكند . با گفتارهائى كه كيفر آن مرگ و هلاكت است جلب خطر مىكند زبان كشيده نگهدار تا زيان نكنى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . زبان گوشت است بهر طرف بگردانى ميگردد . تمثل :
چه خوش گفت فرزانهء پيش‌بين * زبان گوشتين است و تيغ آهنين .
نظامى . نظير : اللسان مركب ذلول . زبان مرغان مرغان دانند . زبانم كه نسوخت . رجوع به : از دبه كسى بدى . . . ، شود . زبانم مو درآورد . بسيار گفتم . و مانده شدم
زبان نابغه بايد ثناى نعمان را . * ( مرا زبان به ثنا گفتن تو خود گره است . . . )
اديب صابر .
زبان و گوش دادت كلك نقاش * كه گاهى گوش شو گاهى زبان باش .
وحشى .
زبانى كه اندر سرش مغز نيست * اگر در ببارد همان نغز نيست .
فردوسى .
زبانى كه باشد بريده ز جاى * از آن به كه باشد دروغ آزماى .
اسدى . رجوع به : اگر جفت گردد . . . ، شود .
ز بخشش بكوشش گذر چون بود * ( هر آن بد كز انديشه بيرون بود . . . )
فردوسى .
ز بخشش بكوشش نديدم گذر . * ( بجستيم خشنودى دادگر . . . )
فردوسى . رجوع به : فقره قبل و رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
ز بخشش هر آنكس كه جويد سپاس * نخواندش بخشنده يزدان‌شناس ستاننده كو ناسپاس است نيز * سزد گر ندارد كس او را به چيز .
فردوسى
ز بخشيدن چه عجز آمد نگارندهء دو گيتى را * كه نقش از گوهران دانى و بخش اختران بينى