رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .
روزى دهنده خداست . رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .
روزى فراز است و روزى نشيب . * ( كه . . . گهى شاد دارد گهى با نهيب . )
فردوسى .
روزى كس اندر جهان * ندارد دلى بيغم اندر نهان .
( به دو گفت . . . ) فردوسى .
روزى كس كس نميخورد . نظير : خدا ميان گندم خط گذاشته است .
روزى مهمان پيش از خودش ميايد .
روزى يك من تشا راه ميرود آن هم از پهنا . نظير : تصنع فى عامين كرزا من و بر چنان ميرود كه گوئى بدارش مىبرند . رجوع به : آب در دلش تكان . . . ، شود .
روستائى اگر ولى بودى * خرس در كوه بو على بودى
رجوع به : ده مرو ده مرد را . . . ، شود .
روستائيرا بگذار تا خود گويد . نظير .
دهخدا گفت ار نمك سارى شود انبان كون * گوزهاى بىنمك پراند اهل روستا .
سنائى .
رجوع به : ابله را در سخن . . . ، شود .
روستائيرا حمام خوش آمد . نظير : علف بدى نيست اسفناج .
روستائيرا عقل از پس ميرسد . نظير : الامور تشابهت مقبلة فاذا ادبرت عرفها الجاهل كما يعرفها العاقل . حديث .
روستائيرا كه رو دادى كفش بالا مىكند . جامع التمثيل .
روستائيرا واگذار تا خود گويد . رجوع به : ابله را در سخن . . . ، شود .
روستائى رسوائى است . روستائيان بيشتر آبدهان و چغل باشند . يا غالبا در كارها هلالوش و ها يا هوى را دوست دارند .
روستائى عيد ديده . جامع التمثيل .
روش كبك بتقليد نياموزد زاغ . * ( . . . هم ز رفتار طبيعيش درافتد بخطا . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : كلاغ رفت . . . ، و رجوع به : مسكين خرك . . . ، شود .
رو شكر كن مباد كه از بد بتر شود . * ( روزى اگر غمى رسدت تنگدل مباش . . . )
روشنان فلكى را اثرى در ما نيست .
( طاعت از دست نيايد گنهى بايد كرد * در دل دوست بهر حيله رهى بايد كرد
نه همين صفزده مژگان سيه بايد داشت * در صف دلشدگان هم نگهى بايد كرد
. . . * حذر از گردش چشم سيهى بايد كرد . )
نشاط اصفهانى .
رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .