دو مغز در يك پوست بودن . نهايت يگانه و متحد بودن .
تمثل :
بشهرم يكى مهربان دوست بود * تو گفتى كه با من بيك پوست بود .
فردوسى .
دو من سرب بخورد ده ستير تيز بهى . * ( به پيش شيرى صد خر همى ندارد پاى . . . )
ناصر خسرو .
دو موش اگر با هم جنگ كنند سر يكيشان به ديوار مىخورد . خانهء بسيار كوچك و تنگ است . تمثل :
در او دو موش ملاقى شوند اگر با هم * ز هم گذشت نيارند از يمين و يسار
بجايگاه ملاقات جان دهند آخر * كه شان نه راه گريز است نه مجال قرار .
قاآنى .
دو مويز بهتر از يك خرماست . نظير : دو ده نيم بهتر از يكده يك است .
دو نان چو گليم خويش بيرون بردند * گويند چه غم گر همه عالم مردند .
سعدى
دو نفر دزد خرى دزديدند * سر تقسيم بهم جنگيدند
آن دو بودند چو گرم زد و خورد * دزد سوم خرشان را زد و برد .
جلال الممالك
دو نوبت حذر درخور جنگ نيست * يكى روز مرگ و دوم روز زيست
چو در زينهار قضا خفت تن * بشب نيز بستر بميدان فكن
ز بالين دگر مرگ برداشت سر * بسر گود گر ناز بالين مخر .
دهخدا .
رجوع به اجل آمده قوى زره است ، شود .
دو هيزم را بهم بهتر بود سوز . * ( دو عاشق را بهم بهتر بود روز . . . )
سعدى .
نظير :
بيا سوته دلان گرد هم آئيم * كه قدر سوته دل دل سوته دو نو .
باباطاهر .
ده آدمى بر سفرهاى بخورند و دو سگ بر جيفهاى بسر نبرند . سعدى . رجوع به :
دو پادشاه در اقليمى . . . ، شود .
دهان تو كليد اينست هموار * زبان تو كليد آن نگهدار
بهشت و دوزخت را يك كليد است * كليدى اينچنين هرگز كه ديده است
بخيرى گر بگردانى نعيم است * بشرى گر بجنبانى جحيم است .
پورياى ولى .
رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، و زبان سرخ . . . ، شود .
دهان دشمن و گفت حسود نتوان بست * ( . . . رضاى دوست بدست آر و ديگران بگذار )
سعدى . رجوع به : در دروازهها را . . . ، شود .
دهان گر بماند ز خوردن تهى * از آن به كه ناسازخوانى نهى .
فردوسى .
ده انگشت را خدا برابر خلق نكرده . تمثل :
همه كس بيكخوى و يكخاست نيست * ده انگشت با يكدگر راست نيست .
اسدى .
نه هر رودى بود باز خمه همپشت * نه يكسان رويد از دستى ده انگشت .
نظامى .
نظير : بلبل هفت بچه ميگذارد يكيش بلبل مىشود . پنج انگشت برادرند برابر نيستند . خدا