بر اين دو دم كو برآرد همى * يكايك دم ما شمارد همى .
( . . . اگر ساليان از هزاران فزون * در او خرميها كنى گونهگون
بباغى . دو درماند ار بنگرى * كز اين در درآئى و زين بگذرى ) .
اسدى .
دولت آنست كه بىخون دل آيد بكنار * ( . . . ورنه با سعى و عمل كار جهان اينهمه نيست )
حافظ
دولت از داد هيچ نشكيبد * گر شكيبد فناش بفريبد .
سنائى . رجوع به :
اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
دولت افتان و خيزان بهتر باشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : افتنده و خيزنده . . . ، شود .
دولت افتان و خيزان بايد كه پايدار باشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : افتنده و خيزنده . . . ، شود .
دولت اگر سلسله جنبان شود * مور تواند كه سليمان شود .
وحشى .
نظير :
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد .
حافظ
دولت بخران دادى و حشمت بسگان * پس ما بتماشاى جهان آمدهايم ؟
دولت تيز را بقائى نيست . رجوع به : افتنده و خيزنده . . . و رجوع به : فقرهء بعد شود .
دولت تيز را بقا نبود . نظير : هرچه زود برآيد دير نپايد . تب تند زود عرقش ميآيد .
تيز دولت را بسى شادى نبايد كرد از آنك * هركه بالا زود گيرد زود ميرد چون شرار .
سنائى .
و رجوع به : افتنده و خيزنده بود ، شود .
دولت ندهد خداى كسرا بغلط * ( دنيا چو محيط است و كف خواجه نقط
پيوسته بگرد نقطه ميگردد خط * پروردهء تو كه و مه و دون و وسط . . . )
بدر الدين جاجرمى .
رجوع به : ايزد ندهد ملك جهان . . . ، شود .
دولت نه بكوشيدنست .
سعدى .
دولت و دين گشت چونكه توام بينى * ملكت آشفته را ز نو سروسامان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
دولت و ملت دو برادرند كه بهم بروند و از يكدگر جدا نباشند . ابو الفضل بيهقى .
دولت همه ز اتفاق خيزد * ( . . . بيدولتى از نفاق خيزد . )
رجوع به : آرى باتفاق . . . ، شود .
دو لنگه يكخروار است . هر دو صورت كار را يك نتيجه باشد .
تمثل :
منصب مطلب كه هر كجا هست * هر خروارى همان دو تنگست .
انورى .
نظير : چه على خواجه چه خواجه على . از سر راه به روى كلاه پاره مىشود از پا كفش . چه سر بكلاه چه كلاه بسر .
دو مار از يك سوراخ در نمىآيد يكيش تركى بخواند يكيش فارسى .
فرزندان يك پدر و مادر برابرند . و يكى را بر ديگرى برترى نيست .