نه كه چون شانه با هزار زبان * در قفا رفته موبمو گويد .
رجوع به : از صحبت دوستى برنجم . . . ، شود .
دوست آنست كه بگرياند دشمن آنست كه بخنداند . نظير : امر مبكياتك لا امر مضحكاتك . معاتبة الاخ خير من فقده . يبقى الود ما بقى العتاب . ظاهر العتاب خير من باطن الحقد .
اخوك من صدقك النصيحة . شر اخوانك من لا يعاتب . المحبوب مسبوب . و رجوع به : از صحبت دوستى برنجم . . . ، شود .
دوست آن باشد كه گيرد دست دوست * در پريشان حالى و درماندگى .
( . . . دوست مشمار آنكه در نعمت زند * لاف يارى و برادرخواندگى . )
سعدى .
نظير :
حديث عشق از آن بطال منيوش * كه در سختى كند يارى فراموش .
سعدى .
و ما الاخ من يكون لنا لزاما * اذا ما غيم دولتنا يجود
و لكن من يساعدنا اذا ما * تعاودنا الاساور و الاسود
دوستان چون جفا كنند همى * من چه اميد دارم از دشمن .
مسعود سعد .
دوستان در زندان به كار آيند كه بر سفره دشمنان هم دوست نمايند . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
دوستان را بگاه سود و زيان * بتوان ديد و آزمود توان .
سنائى .
دوستان سه گروهند دوست و دوست دوست و دشمن دشمن . رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود .
دوستان و دشمنان را آب آتش فعل باش * بدسگالان را بسوز و نيكخواهان را بساز ،
سوزنى .
دوستان وفادار بهتر از خويشند . * ( مرا به علت بيگانگى ز خويش مران
كه . . . )
سعدى .
نظير :
بيگانه اگر وفا كند خويش من است .
رب ابن عم ليش بابن عم . رب اخ لم تلده امك .
ظئر . رؤم خير من ام سئوم . تقاربوا بالمودة و لا تتكلوا على القرابه .
دوست به دنيا و آخرت نتوان داد . * ( صحبت يوسف به از دراهم معدود . . . )
سعدى .
دوست خواهى كه تا بماند دوست * آن سخنگو كه طبع و عادت اوست .
سنائى .
دوست دشمن شود چو بگريزى * بد قرين گردد ار درآميزى .
سنائى .
نظير :
بندهء حلقه به گوش ار ننوازى برود * لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش .
سعدى .
دوست را چيست به ز ديدن دوست .
دوست را چيست به ز نامهء دوست * ( نامهء دوست حاكى دل اوست . . . )
سنائى .
دوست را زود دشمن توان كرد اما دشمن را دوست گردانيدن دشوار بود .
قابوسنامه