( اگرچه پيش خردمند خامشى ادب است * بوقت مصلحت آن به كه در سخن كوشى . . . )
سعدى .
نظير :
در مقام گفت مهر خامشى بر لب زدن * تيغ را زير سپر در جنگ پنهان كردن است .
صائب .
ز گوشت نفع نبود وز زبان سود * كه باشى گوش چون بايد زبان بود .
وحشى .
دو حبه از كسى نترسيدن . تمثل : و دو حبه از قاضى نينديشيد . ابو الفضل بيهقى .
دو خصم از پيش قاضى راضى نروند .
سعدى .
دود از سربرخاستن . نهايت متعجب و متحير شدن . و رجوع به : دود بر سر رفتن . . . ، شود .
دود از سوخته آيد . تمثل :
بيگانهء عشق را حرامست سماع * زيرا كه نيايد بجز از سوخته دود .
سعدى .
دود از كنده برخيزد . نظير :
خروشيد و گفتا مرا خير خير * ز بيغاره دشمن كهن خواند و پير
كنون به كنم رزم و كوشش ز بن * كه بهتر كند كار تيغ كهن
كهن بهتر از رنگ ياقوت و زر * هميدون مى از نو كهن نيكتر
مرا گفت چرخ ار چه خم داد پشت * همان پيش زورم به زخم درشت
كمان تا فزونتر شود خمپذير * فزون باشدش سختى زخم تير .
اسدى .
رجوع به : آنچه در آينه . . . ، و رجوع به : آتش از چنار . . . ، شود .
دود بر سر رفتن ( . . . كسى را ) تمثل :
باميد جوين نانى كه حاصل گرددت تاكى * در آتش باشى و دودت رود بر سر تنورآسا .
سلمان ساوجى .
دود تيره ز چوب تر باشد * ( مرد مردانه كم ضرر باشد . . . )
سنائى .
دود چراغ خوردن . تمثل : براى تحصيل دانش يا چيزى چون آن رنج ممتد و فراوان بردن .
هركه او خورده است دود چراغ * بنشيند بكام دل بفراغ .
سنائى .
تن بدود چراغ و بىخوابى * ننهادى هنر كجا يا بى .
اوحدى .
مغز و دماغ بيهوده بردن و دود چراغ بيفايده خوردن كار خردمندان نيست . سعدى .
خواهى قلمت بچرخ سايد * بىدود چراغ برنيايد .
نظير :
استخوان خرد كردن .
دود در زمستان به از دم است . نظير : در زمستان الو به از پلو است .
دو دست از دو پا درازتر آمدن . بىنيل مرام و مأيوس بازگشتن .
دو دست است مر چرخ را كارگر * بدين تيغ دارد بديگر گهر
يكيرا بگوهر توانگر كند * يكيرا تن از تيغ بىسر كند .
دو دستماله ميرقصد . بمنافقيكه با هر دو طرف دعوى يا دو خصم اظهار دوستى و همدردى كند گويند .
دو دستى شمشير زدن . مثال : شمشير دو دستى مردان مرد توانند زد و رطل دوگانه