برگرفت آن آسيا سنگ و بزد * بر مگس تا آن مگس واپس خزد
سنگ روى خفته را خشخاش كرد * وين مثل بر جمله عالم فاش كرد
مهر ابله مهر خرس آمد يقين * كين او مهر است و مهر اوست كين .
مولوى .
تمثل : دوستيش دوستى خاله خرسه است . اخذه اخذ الضب ولده .
دوستى خدا در كمآزارى شناس . خواجه عبد اللّه انصارى .
دوستى دوستان در غيبت توان شناخت . منسوب بهوشنگ . از تاريخ گزيده .
دوستى دوستان كيسه و كاسه و پياله و نواله را بقا نباشد .
دوستى دوستى از سرت مىكنند پوستى .
دوستى دوستى آرد .
دوستى را چنان كسى بايد * كه از او كار بسته بگشايد .
گج .
دوستى را عتاب تباه كند . تمثل :
جواب داد كه امشب عتاب يكسو نه * كه دوستى را يارا كند عتاب تباه .
مسعود سعد .
دوستى را كه بعمرى فراچنگ آرند بيكدم نگذارند .
دوستى را هزار كس شايد * دشمنى را يكى بود بسيار .
( تا توانى و دسترس دارى * بر دل هيچكس مجو آزار . . . )
از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى .
دوستى ز ابله بتر از دشمنى است . * ( او بهر حيله كه دانى راندنيست . )
رجوع به :
آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود .
دوستى ميان دو تن بصلاح باشد چند بد گوى در ميانه نشود . رستم بن مهر هرمزد مجوسى . از تاريخ سيستان .
دو سر بى چشم بنانى نيرزد . تمثل :
دو بينائيم بازده پيشتر * كه بىچشم نانى نيرزد دو سر .
فردوسى . ى .
دوسره بار كردن . رجوع به : اسب تركمنى . . . ، شود .
دو سلام گفتن . از چيزى بالمره مأيوس شدن . بيكبارگى از آن دست شستن .
تمثل :
گر كنى در جهان به شبگيرى * دو سلام و چهار تكبيرى .
سنائى .
رجوع به : چهار تكبير ، شود .
دو سودا در يكى سر برنتابد * يكى دل با دو دلبر برنتابد
ناصر خسرو .
رجوع به : دو دلبر داشتن . . . ، شود .
دوش از صفت مشبهه ميرفت سخن * كرد از عددش سئوال شخصى از من
گفتم خشن و صعب و ذلول است و شجاع * آنگاه شريف است و جبان است و حسن .