بمزاح قوى تواند خورد . مرزباننامه
عنان يك ركابى زير ميزد * دو دستى با فلك شمشير ميزد .
نظامى .
دودش به چشم خودت ميرود . كيفر و باد افراه اين كار زشت را خودخواهى ديد .
دود شدن و به هوا رفتن . در مدتى اندك پرسيدن و آخر شدن . مثال : اموال موروثهء فلان در كمتر از يكسال دود شد و به هوا رفت .
دو دفعه آب جاى يك دفعه نان را ميگيرد . مزاحى است با كسى كه در گرسنگى آب نوشد .
دو دل . مردد . منافق .
مثال :
اديم مكن كه خردم خللم مبين كه خاكم * ببر از نهاد طبعم دودلى و ده زبانى .
نظامى .
در ميانهء دو صنم ايستاده دو دلم * اين صدا كند كه بيا و آن ندازند كه مرو .
دو دلبر داشتن از يكدلى نيست . * ( . . . دو دل كردن كسى را عاقلى نيست .
نظامى .
دو دل يك شود بشكند كوه را * پراكندگى آرد انبوه را .
نظامى .
نظير :
دو دوست باهم اگر يكدلند در همه كار * هزار طعنهء دشمن به نيم جو نخرند
نظير اين بنمايم تو را ز مهرهء نرد * يكان يكان بسوى خانه راه مىنبرند
ولى دو مهره چو هم پشت يكدگر كردند * دگر تپانچهء خصمان به هيچ رو نخورند
بكوش ابن يمين دوستى بدست آور * كه دشمنان سوى يكتن به صد كژى نگرند .
ابن يمين رجوع به : آرى به اتفاق جهان . . . ، شود .
دودوتا چهارتاست . امرى بديهى است .
دودوزه مىبازد . نظير : دو دستماله ميرقصد . بيك روى در دو محراب است .
دو دوست قدر شناسند حق صحبت را * كه مدتى ببريدند و باز پيوستند .
سعدى .
نظير :
پيوند دوستى من از آن پاره ميكنم * تا چون گره بهبندم نزديكتر شوم .
دود هركس راه روزنشرا داند . تمثل :
مگر نشنيدى از هندوى جوزن * كه داند دود هركس راه روزن .
نظامى .
دودهنيم بهتر از يكدهيك است . بازگان بايد بنفع كم از مشترى قناعت كند تا خريدارانش بسيار شده و سودى بيشتر حاصل آرد . نظير : نيك معامله و خوش دادوستد باش .
تا ده يازده كنى دو بار دهنيم توان كردن زودتر از آن . قابوسنامه . قد يبلغ الخضم بالقضم .
دوران باخبر در حضور و نزديكان بىبصر دور .
سعدى .
نظير .
حسن ز بصره بلال از حبش صهيب از شام * ز خاك مكه ابو جهل اين چه بو العجبيست .
حافظ .
ازهد الناس فى العالم اهله و جيرانه .
گر در يمنى چو با منى پيش منى * ور پيش منى چو بىمنى در يمنى .
دور از جان خر . دور از جناب خر . چون كسى گويد من خر نيستم بمزاح به دو گويند .