دوست را كس بيك بدى نفروخت * ( . . . بهر كيكى گليم نتوان سوخت ) .
سنائى .
نظير :
گر نخواهى دل از ملامت پر * به بدى از قرين نيك مبر .
سنائى .
دوست را گر ز هم بدرى پوست * گر كند آه او نباشد دوست .
سنائى .
دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش * ( . . . بخت كو روى كن و روى زمين لشكر گير . )
حافظ .
دوست گيرى دگر ز دست مده * عهد را عادت شكست مده .
اوحدى .
دوست مرا ياد كند يك هل پوچ . رجوع به : از دست دوست . . . ، شود .
دوست مشمار آنكه در نعمت زند * لاف يارى و برادرخواندگى
( دوست آن باشد كه گيرد دست دوست * در پريشانحالى و درماندگى . . . )
سعدى .
دوست نادان بتر ز صد دشمن * ( اين مثل زد وزير با بهمن . . . )
بشنو اين نكته را كه سخت نكوست * مار به دشمنت كه نادان دوست .
سنائى .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
دوست نادان بر دشمن دانا مگزين . مرزباننامه .
دوست نبايد ز دوست در گله باشد * ( . . . مرد نبايد كه تنگ حوصله باشد . . . )
دوست و دشمن براى جان بايد * تن بود كش غذاى نان بايد .
سنائى .
دوست همه كس دوست هيچكس نيست .
دوستى از درم خريده مجوى * ( . . . پردهدارى ز پس دريده مجوى . )
اوحدى .
دوستى با مردم دانا نكوست * ( . . . دشمن دانا به از نادان دوست . )
مولوى . نظير :
دوستى ز ابله بتر از دشمنيست * او بهر حيله كه دانى راندنيست .
مولوى .
رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود .
دوستى بدوستى جو بيار زردآلو ببر . نظير : برادرى بجا بزغاله يكى هفتصد دينار .
دوستى به زور و مهمانى بتكلف نميشود .
دوستى بىسبب مىشود دشمنى بىسبب نميشود . نظير :
هر عداوت را سبب بايد سند * ورنه جنسيت وفا تلقين كند .
مولوى .
دوستى بىغيرت دشمنى است . رجوع به : آنجا كه رشك نيست . . . ، شود .
دوستى جاهل بدوستى خرس ماند . گج . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، و رجوع به : مثل بعد شود .
دوستى خاله خرسه . محبت جاهلانه كه به ضرر محبوب منجر شود . مأخوذ از حكايت ذيل مثنويست :
. . . * . . .