( دلم از دست خوبان گيج و ويجه * مژه برهم زنم خونابه ريجه . . . )
باباطاهر .
دلق از بيم شپش نتوان گذاشت . گج . نظير :
بهر كيكى گليم نتوان سوخت .
سنائى .
دل قوى باشد چو دامن پاك باشد مرد را * ( . . . ايمنى ايمن چو دامن پاك گشت و دل قوى . )
ناصر خسرو . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود .
دل كان است و خرد گوهر و قلم زرگر .
غزالى . از نصيحة الملوك .
دل كسى به يتيم كسى نميسوزد * ( . . . كسى دريدگى جامهاش نميدوزد . )
دل كند سخت جامهء نرمت * خورش خوش برد ز سر شر مست .
سنائى .
دل كه افسرده شد از سينه برون بايد كرد . نقل از مجموعهء مختصر امثال طبع هند نظير : افسردهدل افسرده كند انجمنى را .
دل كه پاك است زبان بىباك است . رجوع به : آن را كه حساب . . . ، شود .
دل كه پاكيزه بود جامهء ناپاك چه باك * ( . . . سر كه بىمغز بود نغزى دستار چه سود . )
دل كه رنجيد از كسى خرسند كردن مشكل است * شيشه بشكسته را پيوند كردن مشكل است .
دل كه شد بيچاره او را چاره كردن مشكل است .
دلگشا بىپول زندان بلاست * ( . . . هر كجا پول است آنجا دلگشاست . )
دل مخوان اى پسر كه دول بود * آنكه در چاه خلق گول بود
( . . . گرگ آزاد ريسمان در حلق * كيست خلوتنشين دل با خلق . )
اوحدى .
دلم خوشست زن بگم اگرچه كمتر از سگم .
دلم خوشست كه نامم كبوتر حرم است * ( شكسته بالتر از من ميان مرغان نيست . . . )
محتشم .
دل مرد بددل ندارد بها * ( نبايد كه يابند يك تن رها . . . )
فردوسى .
دل مرد طامع بود پر ز درد * بگرد طمع تا توانى مگرد .
فردوسى . رجوع به :
طمع آرد بمردان . . . ، شود .
دل مردم به نيكوكار توان برد ز راه . * ( . . . بر نكوكارى هرگز نكند خلق زيان . )
فرخى . رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
دل من و شما يكى بود . در آن واحد يك گفته بر زبان من و شما جارى شد .
دل منه بر زنان از آنكه زنان * مرد را كوزهء فقع سازند
تا بود پر دهند بوسه بر او * چون تهى گشت خوار بندازند .
على شطرنجى .
رجوع به : اسب و زن و شمشير . . . ، شود .
دل ميانجى فراخ است . نظير : حاشيهنشين دلش گشاده است . رجوع به : جنگ بر نظاره . . .
و رجوع به : اى برادر ما بگرداب . . . ، شود .