دل در سخن محمدى بند * اى پور على ز بو على چند .
خاقانى .
رجوع به : حكيم عقل كز . . . ، شود .
دل درماندگان بدست آور * برستم پيشگان شكست آور .
اوحدى .
دل دل كردن . مردد بودن .
دل دوستان آزردن مراد دشمنان برآوردن است .
دل را بدل ره است در اين گنبد سپهر * از سوى كينه كينه و از سوى مهر مهر .
رجوع به : دل بدل راه دارد . . . ، شود .
دلت را ز مهر كسى بر گسل * كجا نيستش با زبان راست دل .
يكى داستان گفته بودم بشاه * چو فرمود لشكر كشيدن به راه
كه . . . )
فردوسى . رجوع به :
اى من فداى آنكه . . . ، شود .
دل زفت سنگيست كش آب نيست * ( برادى دل زفت را تاب نيست . . . )
اسدى .
رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
دل زنگى كه او ندارد زنگ * به زرومى كه تيره باشد و تنگ .
اوحدى .
دل سفره نيست كه آدم پيش همه كس باز كند . دردها و آلام خويش را به همه كس نشايد گفت .
دل شاه ايمن بر آنكس نكوست * كه در هر به دو نيك انباز اوست .
اسدى .
دلش طاقچه ندارد . نهايت ركگو و صريح لهجه است .
دلشكستن هنر نمىباشد . * ( تا توانى دلى بدست آور . . . )
دلش گر خواهد * شير از بز نر شبان تواند دوشيد .
( نابينا را عشق كند صاحب ديد * توفيق از اوست ما بقى گفت و شنيد
آرى مثل است اينكه . . . )
قدسى .
دل شود چون بعلم بيننده * راه جويد بآفريننده .
( . . . چون بعلمش يقين درست شود * در عمل نامدار و چست شود . )
اوحدى . رجوع به :
آنكس كه داناتر . . . ، شود .
دل شه چون ز عجز خونابه است * او نه شاهست نقش گرمابه است .
سنائى .
رجوع به : ملك را شاه . . . ، شود .
دل شيفتگان را نتوان بست بزنجير * الا بدل آرائى و شيرينى گفتار .
قطران ؟
دل صادق بسان آينه است * رازها پيش او معاينه است .
سنائى . نظير :
اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللّه .
دل عاشق به پيغامى بسازد * ( خمارآلوده با جامى بسازد . . . )
دل عاشق بسان چوب تر بى * سرى سوجه سرى خونابه ريجه .