دكاندارى كردن . كالاى دكان خويش را ستودن . عامه يا مريدان خويش را با صورت اعمال نيك يا گفتارهاى نغز فريفتن .
دكان مال تو اما ناخنك مزن . اينكه به زبان گويد همه چيز من تراست . عمل او بر خلاف آن باشد .
دگر ره گر ندارى طاقت نيش * مكن انگشت در سوراخ كژدم .
سعدى .
رجوع به : هركسى انگشت خود يكره . . . ، شود .
دگر شوى تو و ليكن همان بود شب و روز * دگر شوى تو و ليكن همان بود مه و سال .
قطران .
رجوع به : جهان بگردد و ليكن . . . و رجوع به : دنيا قديم است ، شود .
دلا تا بزرگى نيايد بدست * بجاى بزرگان نشايد نشست .
نظامى .
رجوع به : تكيه بر جاى بزرگان . . . ، شود .
دلا خو كن به تنهائى كه از تنها بلا خيزد . رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
دلارامى كه دارى دل در او بند * دگر چشم از همه عالم فروبند .
سعدى .
نظير : خدا يكى يار يكى .
دلآزرده را سخن سخت است .
دل آسان است با دل درد بايد * ( در اين گرما كه باد سرد بايد . . . )
نظامى .
نظير :
نه مردم شمر بل ز ديو و دده * دلى كو نباشد به درد آژده .
دلا سلوك چنان كن كه گر بلغزد پاى * فرشتهات به دو دست دعا نگهدارد .
حافظ .
دلاكها چون بيكار مانند سر يكديگر تراشند .
دلاكى را با سر كچل من ياد ميگيرد .
دلاكى و استغنا ! از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
دل آنجا گرايد كه كامش رواست * خوش آنجاست گيتى كه دلرا هواست .
اسدى . نظير : كجا خوش است ؟ - آنجا كه دل خوش است .
دلاورتر از نر بود ماده شير . * ( به جائى كه باشد ياران دلير . . . )
امير خسرو .
دلاور چو از بيشه بگرفت شير * نشان ده كجا ماندش زنده دير
( . . . و گر مهر بر خسته شير آورد * همان شير او را به زير آورد . )
رجوع به :
دشمن چو بدست آمد . . . ، شود .
دلاور كه ننديشد از پيل و شير * تو ديوانه خوانش مخوانش دلير .
فردوسى .
دلايل قوى بايد و معنوى * نه رگهاى گردن بحجت قوى .
سعدى .
دل از آز گيتى چه پر كردهاى * از او چون برى آنچه ناوردهاى .
اسدى .
دل از ديرى كار غمگين مدار * تو نيكى طلب كن نه زودى كار .
اسدى .