( هركه او بر كران نشست آرد * با وى انصاف در ميان ننهند
تا تنور آتشين زبان نشود * نانش البته در دهان ننهند
وانكه چون آستان فتد در پاى * پيش او سر بآستان ننهند . . .
تخت خورشيد اگر نه تيغ زند * بر سر چارم آسمان ننهند . )
مجير بيلقانى .
رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .
در دلش را مثل صحراى مورچهخوار باز كرد . رجوع به : اعرب عن ضميره الفارسى ، شود .
در دلو شدن . از پاى درآمدن . تمثل : الحق نه نازيبا بود در كار ، اما يك چيز خطا كرد ، كه ويرا بفريفتند تا بر خداوندش مشرف باشد ، و فريفته شد بخلعتى و ساخت زر كه يافت ، و مشرفى بكرد ، و خداوندش در دلو شد و او نيز . و چاكر پيشه را پيرايهء بزرگتر از راستى نيست ، ابو الفضل بيهقى .
در دنيا را نبستهاند . نظير : انك لتحسب على الارض حيصا بيصا . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
در دنيا هميشه بيك پاشنه نمىگردد . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
درد و اول پياله . رجوع به : اول الدن الدردى ، شود .
در ده اگر كس است دو بانگ بس است . تمثل :
بس كنم خود زير كانرا اين بس است * بانگ دو كردم اگر در ده كس است .
مولوى .
رجوع به : آنكس است اهل بشارت . . . ، شود .
در دهاندار تا بود خندان * چون گرانى كند بكن دندان .
سنائى .
در دهان ناقه خار خشك خرماى تر است * ( ره روان باركشرا سهل دان آشام فقر . . . )
امير على شير .
درد هركس در دل خودش است . گمان مكنيد كه من يا او را غم و اندوهى نيست .
تنها تعفف را به زبان نمىآوريم .
در ده كرا خوش است ؟ رئيس و برادرش را . از جامع التمثيل . نظير :
ده براى كدخدا خوب است و برادرش .
در ده كس نيست . مردى ناچيز و بىارز است . تمثل :
چگوئى در على آبى چگوئى * كه خاك از خون اين زن روسپى به
سر و ريشى نكو دارد و ليكن * چو نيكو بنگرى كس نيست در ده .
نظامى عروضى .
در ديزى باز است حياى گربه كجا رفته است . تمثل :
ديگ را گر باز باشد شب دهن * گربه را هم شرم بايد داشتن .
مولوى .
نظير : در مسجد باز است حياى سگ كجا رفته .