درشتى و نرمى بهم در به است * چو رگزن كه جراح و مرهم نه است .
سعدى . رجوع به : ابر كن و مبار ، شود .
در ششدر افتادن . در ششدر حرمان افتادن . در ششدر ماندن . در ششدر فروماندن . بمشكل و معضلى دچار شدن .
مثال :
لا جرم افتاده با مقامر گردون * مهرهء اميد در به ششدر حرمان .
رفيع الدين لنبانى .
حريف حادثه يعنى كه خصم او اينك * فتاده مهرهء جان در بششدر ذقنش .
رفيع الدين لنبانى .
نوبت ملك پنج كن كه شدست * دشمن تو چو مهره در ششدر .
انورى .
اى مهر تو چون چهار طبع اندر خور * وز پنج نماز شكر تو واجبتر
وى دشمن تو بمانده اندر ششدر * زير قدمت باد سر هفت اختر .
مسعود سعد سلمان .
نقش از طاسك زر چون همه شش ميآيد * از چه معنى است فرومانده بششدر نرگس .
سلمان ساوجى
در شعر سه تن پيمبرانند * قوليست كه جملگى برآنند
فردوسى و انورى و سعدى * هرچند كه لا نبى بعدى .
قطعه را به صورت ذيل نيز ديدهام :
در شعر سه تن پيمبرانند * هرچند كه لا نبى بعدى
اوصاف و قصيده و غزلرا * فردوسى و انورى و سعدى .
در شعر ز تكرار سخن عيب نباشد * زيرا كه خوش آيد سخن نغز بتكرار .
ناصر خسرو .
در شعر مپيچ و در فن او * چون اكذب اوست احسن او .
نظامى .
رجوع به : احسن الشعر اكذبه ، شود .
در شكل مردم بسى كژدم است * ( مشو غرهكش صورت مردم است
كه . . . )
حضرت اديب .
رجوع به : اى بسا ابليس . . . ، شود .
در شوره كسى تخم نكارد . تمثل :
در عشق تو كس پاى ندارد جز من * در شوره كسى تخم نكارد جز من
با دشمن و با دوست بدت ميگويم * تا هيچكست دوست ندارد جز من .
عنصرى .
در شوره نهال چون نشانى * ( كى گيرد پند جاهل از تو . . . )
ناصر خسرو .
در شهر آبگينه فروش است و گوهرى * ( شرم آيد از بضاعت بىقيمتم ولى . . . )
سعدى .
در صدف فرقى ندارد با شبه در خوشاب * ( فارس قدر من نداند زانكه من زادم در آن . . . )
قاآنى . رجوع به : ازهد الناس . . . ، شود .
در صد قرن چون عطار نايد . * ( مرا از شاعرى خود عار نايد
كه . . . )
شبسترى .
رجوع به : العشق خراسانى لمكان العطار ، شود .