درختى كه تلخست ويرا سرشت * گرش در نشانى بباغ بهشت
و راز جوى خلدش بهنگام آب * به بيخ انگبينريزى و شهد ناب
سرانجام گوهر به كار آورد * همان ميوهء تلخ بار آورد .
فردوسى .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
درختى كه تلخش بود گوهرا * اگر چرب و شيرين دهى مرو را
همان ميوهء تلخت آرد پديد * از او چرب و شيرين نخواهى مزيد .
( كرا دوست مهمان بود يا نه دوست * شب و روز تيمار مهمان بدوست
بدشمن برت مهربانى مباد * كه دشمن درختيست تلخ از نهاد . . . )
ابو شكور بلخى . رجوع به : فقره قبل و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
درختى كه دارد فزونتر بر اوى * فزون افكند سنگ هركس بر اوى
( كرا با تو گويند بد بيشتر * چو نبود گنهدان كه هستش هنر . . . )
اسدى نظير : بىهنر آنكه در آفاق كسش نيست حسود .
درختى كه دور افكند برگ و شاخ * كند سايه بر زيردستان فراخ .
( بمنعم نداد است روزىرسان * مگر بهر آسايش مفلسان . . . )
امير خسرو دهلوى .
درختى كه سر بركشد ز انجمن * مر او را رسد تخت و تاج كهن .
فردوسى .
درختى كه كارى ببار آيدت * ( برآنم كه روزى به كار آيدت . . . )
فردوسى .
در خرابى مقام گنج بود * ( كه عمارت سراى رنج بود . . . )
سنائى . رجوع به : گنج در ويرانه است ، شود .
در خرمن كاينات كردم چو نگاه * يك دانه محبت است باقى همه كاه .
در خرمى بر سرائى بيند * كه بانگ زن از وى برآيد بلند .
سعدى .
درخش ار نخندد بوقت بهار * همانا نگريد چنين ابرزا .
منسوب برودكى رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، ) شود .
درخشيدن ماه چندان بود * كه خورشيد تابنده پنهان بود .
فردوسى .
نظير :
چون طلعت خورشيد عيان گشت بصحرا * آنجا چه بقا ماند نور قمرى را .
سنائى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
در خط بردن . مثال : دستور در آن وقت كه پادشاهرا سورت سخط چنان در خط برده بود الا سر بر خط فرمان نهادن روى نديد . مرزباننامه . آقاى شيخ محمد خان قزوينى در ذيل مرزباننامه مينويسند : « چنان كه از سياق كلام معلوم مىشود بمعنى فروگرفتن و متصرف شدن و احاطه كردن و مانند آن بايد باشد . » رجوع به : به خط رفتن ، شود .
در خم اين پرده ز بالا و پست * مفسده گر هست ز روى گلست .
نيما .