در را چون بخورشيد بندى از روزن درآيد . تمثل :
دل من خانهء عشق است و خورشيد است عشق او * كه گر من در ببندم او همى درآيد از روزن .
قطران .
در رشته كشند با جواهر شبهى . از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد .
در ره نازموده خيره مرو * ( تنگى راه را صفت بشنو . . . )
سنائى .
در ز آب شور خيزد برگ تر از چوب خشك * شهد از زنبور خيزد دانهء خرما ز خار .
قاآنى .
در زبان فارسى فرق ميان دال و ذال * با تو گويم زانكه نزديك افاضل مبهم است
پيش از او در لفظ مفرد گر صحيح ساكن است * دال باشد ورنه باقى جمله ذال معجم است .
شرف الدين على يزدى .
نظير :
تعيين دال و ذال كه در مفردى فتد * ز الفاظ فارسى بشنو زانكه مبهم است
حرف صحيح ساكن اگر پيش از او بود * دالست و هرچه هست جز اين ذال معجم است .
ابن يمين .
رجوع به : آنان كه به فارسى . . . ، شود .
در زغن هرگز نباشد فن اسب راهوار * گرچه باشد چون صهيل اسب آواز زغن .
منوچهرى . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود .
درز گرفتن . ( مطلبى را . . . ) بكوتاهى و اختصار آن پرداختن .
در زمانه ز هرچه جانور است * تا نشد پخته آدمى بتر است .
سنائى .
نظير :
آدمى گرچه در زمانه مهست * ز آدمى خام ديو پخته بهست .
سنائى .
در زمانه سيرت هركس نمودار وى است * ( . . . اهرمن زادست هركو سبرتش مكر و دهاست . )
حضرت اديب .
در زمانه كجاست محمودى * ورنه هر گوشهاى و عنصرئيست .
در زمانه كو دلى تا خوش بود . * ( خوشدلى در كوى عالم روى نيست
زانكه رسم خوشدلى يك موى نيست * نفس هست اينجا كه چون آتش بود . . . )
عطار . رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود .
در زمستان الو به از پلوست . نظير : در زمستان دود به از دم است .
در زمستان دود به از دم است . رجوع به : مثل فوق شود .
در زمين آنكه خار و خس بگذاشت * تخم در وى كجا تواند كاشت .
اوحدى .
در زندان شير شرزه را بتوان زد .
مسعود سعد . رجوع به جز پنهان مرد مرد را . . . شود .
درزى در كوزه افتاد . بشهرى مردى درزى بود و بر در دروازه شهر دكان داشت و كوزهاى از ميخى درآويخته بود و هوس آنش بودى كه هر جنازهاى كه از شهرى بيرون بردندى