تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 787

مساهمون:

ص٧٨٧
در خم خالى صدا زيادتر پيچد . رجوع به : باشد قوى ضعيف آواز ، شود .
درخورد تنور و تنوره باشد * شاخى كه بر او برگ و بر نباشد .
ناصر خسرو . نظير :
بسوزند چوب درختان بىبر * سزا خود همين است مربى بريرا .
ناصر خسرو .
درخور فهم تو علم خاص نيايد * تا تو ز اوهام عام دارى ميزان . ( . . . ديو نشد تا برون فرشته نيامد * حافظ اين نغز نكته گفت بديوان دل نتوان داشت جاى قدس ملائك * تا بود از خبث آشيانهء ديوان . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
درخور قول نكو بايد كردنت عمل * تو ز گفتار ثوابى و بكردار عقاب .
ناصر خسرو .
درد احبا نمىبرم باطبا * ( غيرتم آيد شكايت از تو بهر كس . . . )
سعدى .
در داد بر دادخواهان مبند * ز سوگند مگذر نگهدار پند .
فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، و رجوع به : العدة دين ، شود . درد از طبيبان نشايد نهفت ( كه . . . ) نظير :
ما راز پنهان با يار گفتيم * نتوان نهفتن درد از طبيبان .
حافظ .
دردا كه طبيب صبر ميفرمايد * وين نفس حريص را شكر مىبايد .
سعدى .
در دانه‌ها اگرچه پراكنده هم نكوست * اما كجا بگوهر منظوم ميرسد .
در دايره هيچ نقطه را پيشى نيست * ( ذرات دو كون را بهم بيشى نيست كس نيست كه با دگر كسش خويشى نيست * در رتبه مساوات بود عالم را . . . )
رجوع به : الناس من جهة التمثال . . . ، شود .
درد باشد روى نازيبا و ناز * ( . . . سخت باشد چشم نابينا و درد )
سنائى . نظير :
طرفه باشد چو موى بر ديبا * ناز كردن ز روى نازيبا .
اوحدى .
درد در عالم ار فراوان است * هر يكى را هزار درمان است ( شپش ار هست ناخنت هم هست * كيك را گوش مال چون برجست كوه اگر پر ز مار شد مشكوه * سنگ و ترياك هست هم در كوه ور ز كژدم بدل گمان دارى * كفش و نعل از براى آن دارى . . . )
سنائى . رجوع به : خدا درد داده است درمان هم . . . ، شود . درد خروار مييآيد مثقال ميرود ( يا ) درد كوه ميآيد مو ميرود . بىصبرى . و جزع در كندى عود صحت نبايد كرد كم‌كم سلامت و تندرستى بجاى خود خواهد آمد . درد دل خودم كم است اينهم در زدن همسايه‌ها . درد را پيش دردمند بگوى . نظير :
گفتن ار زنبور بىحاصل بود * با يكى در عمر خود ناخورده نيش .
در دروازه‌ها را ميتوان بست دهن مردمرا نميتوان بست . تمثل :
دهان دشمن و گفت حسود نتوان بست * رضاى دوست بدست آر و ديگران بگذار .
سعدى . نظير :
بعذر توبه توان رستن از عذاب خداى * و ليك مىنتوان از زبان مردم رست .
سعدى .