بدانست بهرام كان بود زشت * به آب اندر افكندهشده خشك خشت .
فردوسى .
نظير : خشت بر آب زدن . رجوع به : آب بغربال پيمودن ، شود .
خشت ماليدن . دعويهاى دروغ كردن .
خشك ابرى كه بود زاب تهى * نايد از وى صفت آبدهى .
جامى .
رجوع به : ذات نايافته از هستى . . . ، شود .
خشك جنبان ، خشك جنبانى . حركت يا كارى بيفايده .
كم شنيديم چون تو لنبانى * تر فروشى و خشك جنبانى .
سنائى .
چون حدث كردى تو ناگه در نماز * گويدت سوى طهارت رو بتاز
ور نرفتى خشك جنبان مىشوى * خود نمازت رفت بنشين اى غوى .
مولوى .
كاندر اين ره نماز روحانى * بهتر آيد كه خشك جنبانى .
سنائى .
تن گدازد نماز « 1 » بار خداى * خشكجنبان بود هميشه گداى .
سنائى .
خشم از آتش است به آب بنشانيد .
( اما عمل [ در علاج خشم ] آنست كه به زبان بگويد اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم و سنت آنست كه اگر بر پاى بود بنشيند و اگر نشسته بود پهلو بر زمين نهد و اگر بدين ساكن نشود به آب سرد طهارت كند كه رسول صلواة اللّه عليه گفت . . . ) از كيمياى سعادت .
ان الغضب من الشيطان و ان الشيطان من النار و انما تطفأ النار بالماء فاذا غضب احدكم فليتطهر . حديث نبوى .
خشم چون تيغ و حلم چون زره است * تو مهى زان گزين ز به كه به است .
سنائى . رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود :
خشم را در دل مدار ايرا كه خشم * زير دامن در بلا دارد دفين
چون پشيمانى چنى از تخم خشم * خود مكار اين تخم و زو اين برمچين .
ناصر خسرو .
نظير :
خشم چون تيغ و حلم چون زره است * تو مهى زان كزين ز به كه به است .
سنائى .
خشمگير سخنپذير نباشد . تمثل :
تن گور توست خشم مگير از حديث من * زيرا كه خشمگير نباشد سخنپذير .
ناصر خسرو .
خشم و شهوت جمال حيوانست * علم و حكمت كمال انسان است .
سنائى .
خشم و شهوت مرد را احوال كند * ز استقامت روح را مبدل كند .
مولوى .
نظير : وقت خشم و وقت شهوت مرد كو ؟
حقيقت سرائى است آراسته * هوا و هوس گرد برخاسته
هامش
( 1 ) نسخه بدل : نپذيرد نماز . . .