آنجا رانده . . . ، شود .
خسرو از بهر عدل بايد و داد * ورنه هركس ز پشت آدم زاد .
سنائى .
رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود .
خسرو و شيرين . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .
خس غواصى نمىتواند كردن * ( بسيار گهر هست در اين بحر اما . . . )
واعظ قزوينى .
خس كم جهان پاك . ( گج )
خسنش را درست كنم يا خسينش را . رجوع به : مثل بعد شود .
خسن و خسين هر سه دختران مغاويه . يكى ميگفت خسن و خسين هر سه دختران مغاويه را در مدينه گرگ خورد . گفتند خسن و خسين نبود حسن و حسين بود و دختران مغاويه نبودند پسران على عليه السلام بودند . در مدينه گرگ نخورد بلكه حسن ابن على مسموم شد و حسين عليه السلام را شمر در كربلا بشهادت رسانيد .
خسوف البدر عند تمامه .
( مضى صاحب الدنيا و لم يبق بعده * كريم يروى الناس فيض غمامه
فقد ناه لما تم و اعتم بالعلى * كذاك . . . )
رجوع به : فواره چون بلند شود . . . و رجوع به : اذا تم امر . . . ، شود .
خشت از جاى رفتن . اميد اصلاح نماندن . تمثل : و انديشيد و دانست كه خشت از جاى خود برفت . ابو الفضل بيهقى .
خشت اول چون نهد معمار كج * تا ثريا ميرود ديوار كج .
تمثل :
اين مثل باشد كه تا گردون رود ديوار كج * خشت اول را اگر اول نهد معمار كج .
نظير : برواره كژ آيد چو بود كژ مبانيش . ناصر خسرو . بام برين كژ شود ز كژى بنلاد . ناصر خسرو .
هركه او بنهاد ناخوش بدعتى * سوى او نفرين رود هر ساعتى .
مولوى .
چون گذارد خشت اول بر زمين معمار كج * گر رساند بر فلك باشد همان ديوار كج .
صائب .
خشت بر آب زدن . كارى بيهوده و عبث كردن . تمثل :
در عشق تو بر دل رقم صبر كشيدن * چون خشت زدن بر زبر آب روان است .
ابن يمين رجوع به : آب بغربال پيمودن ، شود .
خشت بر دريا زدن بىحاصل است . * ( نيكخواهانم نصيحت ميكنند . . .
اى برادر ما بگرداب اندريم * وانكه شنعت مىكند بر ساحل است . )
سعدى .
رجوع به : اى برادر ما بگرداب اندريم . . . ، و رجوع به : آب با غربال پيمودن ، شود .
خشت خام بر آب افكندن . تمثل :
چو كردار « 1 » با ناسپاسان كنى * همى خشت خام اندر آب افكنى .
فردوسى .
هامش
( 1 ) رجوع به : ذيل صفحه 56 شود .