چون چشمى است بيننده و راه جوى * كه دادار را ديد شايد در اوى
همه چيز زير و خرد از بر است * جز ايزد كه اواز خرد برتر است
درختى است از مردمى سايهور * هشش بيخ و دين برگ و بارش هنر
زدوده يكى آينه است از نهان * كه بينى در او چهر هردو جهان
بر آئين الف وار بالاى راست * بهر جانور بر بر او پادشاست
ز دادار اميد و فرمان و بند * مر او راست كو از خرد بهرهمند . )
اسدى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
خرد مر جهان را سر گوهر است * روان را بدانش خرد رهبر است .
اسدى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
خرد مكن طبع نه چرخيست خرد * تنگ مكن دل نه جهانيست تنگ .
مسعود سعد .
رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
خردمند اگر با غم و بيكس است * خرد غمگسار و كس او بس است .
اسدى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
خردمند اگرچه عاقل بود از مشورت مستغنى نباشد . منسوب به بزرجمهر .
رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .
خردمند باشد به از بيخرد . * ( بگوئى تو نيز آنچه اندر خورد . . . )
فردوسى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . ، شود .
خردمند باش و بىآزار باش * هميشه زبان را نگهدار باش .
فردوسى .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
خردمند باشيد تا توانگر باشيد . از قابوسنامه . رجوع به : اندر جهان . . . ، شود .
خردمند به پير و يزدانپرست * جوانگرد و خوشخوى و بخشندهدست .
اسدى .
خردمند گرد گذشته نگشت . * ( ز گردون گردان كه يا رد گذشت . . . )
فردوسى .
رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .
خردمند گردن نپيچد ز راست . * ( نژادى از اين نامورتر كراست . . . )
فردوسى .
خردمند كن حاجب و خوبكار * طرازندهء درگه و بزم و بار
بديدار بايد كه نيكو بود * كجا پرده روى كار او بود
بهنگام گويد سخن پيش شاه * سزا دارد اندازه هركس نگاه .
اسدى .
خردمند مردم چرا غم خورد * ( چنين داد پاسخ كه اى شهريار
نگه كن بدين گردش روزگار * كه چون باد بر ما همى بگذرد . . . )
فردوسى .
خردمند مردم نگردد ز كيش . * ( تو بس كن ز دين نياكان خويش . . . )
فردوسى .