خر را گم كرده پى نعلش ميگردد . نظير : بعد خيرتها تحتفظ .
خر رفت و رسن برد . تمثل :
نبرد دل مرا همى فرمان * دل چو خر شد ز دست برد رسن .
فرخى .
بستاند رقيبم سر زلفت ز كف و رفت * دل نعرهزنان شد كه فلان رفت و رسن برد .
كمال خجند .
ما سر و پاى يكى چنبروار * خر ما خسته و بگسسته رسن .
سنائى .
و از عاشقى پرهيز كن كه خردمندان از عاشقى پرهيز توانند كردن . از آنكه ممكن نگردد كه بيك ديدار كسى بر كسى عاشق شود . نخست چشم بيند آنگاه دل بپسندد . و چون دل را پسند اوفتاد و طبع به دو مايل گشت آنگاه دل متقاضى ديدار دوم باشد . اگر تو شهوت خويش را در امر دل كنى و دل را متابع شهوت گردانى باز تدبير آن كنى كه يك بار ديگر او را بنگرى ، چون ديدار دو بار شود ميل طبع نيز به دو مضاعف شود و هواى دل غالبتر گردد . پس قصد ديدار سيم كنى . چون سيم بار ديدى و در حديث آمدى و سخن گفتى و جواب شنيدى ، مصراع :
خر رفت و رسن برد بيا تا بينى .
پس از آن اگر خواهى كه خويشتن را نگاهدارى نتوانى كه كار از دست تو گذشته باشد . از قابوسنامه . و رجوع به : منگر اندر بتان . . . ، شود .
خر رنگكن است . منسوجى بىارز است لكن رنگى خوش و چشمفريب دارد .
خر رو بطويله تند ميرود .
خرس از در گلشن نه و خوك از در گلزار . * ( با ملك چكار است فلان را و فلان را . . . )
منوچهرى .
خرس تخم ميگذارد يا بچه مىكند ! - از اين دمبريده هرچه بگوئيد بر ميآيد . هريكى از دو شق حيله يا دو صورت سوء عمل از او بعيد نباشد .
خرس در كوه بو على سيناست . در جائىكه همگان عامى يا ابلهند نيمخوانا يا نيمدانائى مغتنم و محترم است .
خرسند باشيد تا توانگر باشيد . ( و حكما گفتهاند كوشا باشيد تا آبادان باشيد و . . .
فروتن باشيد تا بسيار دوست باشيد . ) از قابوسنامه . رجوع به : در اين بازار اگر سوديست . . . ، شود .
خرسند شود گاو بگنجارهء فلخود « 1 » * ( خصمش بغنوده است بدين زخرف دنيا . . . )
شمس فخرى .
خرسندى از گنج ايزد عطاست . * ( بدانچت بدادند خرسند باش كه . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : در اين بازار اگر . . . ، شود .
خرسندى دوم توانگريست . رجوع به : در اين بازار اگر سوديست . . . ، شود .
خرسنگ در راه انداختن . ايجاد مانعى در راه پيشرفت مقصود كسى كردن . مثال : و بعضى كه از او مخوف و منهزم بودند خواستند كه خرسنگى در راه ملتمس او اندازند . . . نقل از العراضه .
هامش
( 1 ) فلخود پنبه دانه باشد .