نظير :
چو بيدار شد شاه و « 1 » او را « 2 » بديد * كز انسان همى لب بدندان گزيد
گمانى چنان برد كورا بخواب * خورش كرد بر پرورش بر شتاب
به دو گفت اى سك تو را اين كه گفت * كه پالايش طبع بتوان نهفت
نه من اورمزدم و گر بهمنم * ز خاكست و از باد و آتش تنم .
فردوسى .
شكم زندان باد است ايخردمند * ندارد هيچ عاقل باد در بند .
سعدى .
باد اگر كونت را بفرمان نيست * غم مخور هيچ كون سليمان نيست .
سنائى .
چو باد اندر شكم پيچد فروهل * كه باد اندر شكم باريست بر دل .
سعدى .
سك نبود چخش كنم ، گربه نبود پيشتش كنم ، بادى بود آمد و رفت من چكنم . مثل اخير در قزوين معمول است .
حريف جنگ گزيند تو هم درآ در جنگ * چو سك صداع كند تن مزن برآور سنگ .
( بخويش آى و چنين خويش را خلاوه « 3 » مكن * كه اينت گويد گول است و آنت گويد دنگ . )
مولوى .
حريف حريف خود را ميداند ( يا ) شناسد . از جامع التمثيل .
حريف مجلس ما خود هميشه دل ميبرد * على الخصوص كه پيرايهاى بر او بستند .
سعدى اين شعر غالبا بطور استهزا گفته مىشود و از آن « عيبى بر عيبى افزود » اراده كنند . نظير :
مبارك بسيار خوشگل بود آبله هم برآورد .
حزم بايد ناچار عزم را رهبر * ( خدايگان جهان حزم كرد همسر عزم
كه . . . )
معزى .
حساب بدينار بخشش بخروار . نظير :
معن ، دادى خمى درم بدمى * باز كردى مكاس در درمى
گفتى اين خوب نزد من ، نه بد است * جود مال و بخيلى خرد است
مال بد هم پى جوانمردى * عقل ندهم بكس به نامردى
در سخاوت چنان كه خواهى ده * ليك اندر معامله بسته
ستد و داد را مباش زبون * مرده بهتر كه زنده و مغبون .
سنائى .
حساب بزگر را در آغل ميكنند . نظير : جوجه را در پائيز مىشمارند .
حساب حساب است كاكا برادر . در سودا خويشاوندى و دوستى به كار نيست . نظير :
برادرى بجا بزغاله يكى هفتصد دينار . تعاشروا كالاخوان و تعاملوا كالاجانب . حساب بدينار بخشش بخروار .
هامش
( 1 ) انوشيروان .
( 2 ) بزرجمهر .
( 3 ) بفتح اول و واو و ثانى بالف كشيده ، سرگشته و حيران و دنگ را گويند . برهان .