تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
نظير :
چو بيدار شد شاه و « 1 » او را « 2 » بديد * كز انسان همى لب بدندان گزيد گمانى چنان برد كورا بخواب * خورش كرد بر پرورش بر شتاب به دو گفت اى سك تو را اين كه گفت * كه پالايش طبع بتوان نهفت نه من اورمزدم و گر بهمنم * ز خاكست و از باد و آتش تنم .
فردوسى .
شكم زندان باد است ايخردمند * ندارد هيچ عاقل باد در بند .
سعدى .
باد اگر كونت را بفرمان نيست * غم مخور هيچ كون سليمان نيست .
سنائى .
چو باد اندر شكم پيچد فروهل * كه باد اندر شكم باريست بر دل .
سعدى . سك نبود چخش كنم ، گربه نبود پيشتش كنم ، بادى بود آمد و رفت من چكنم . مثل اخير در قزوين معمول است .
حريف جنگ گزيند تو هم درآ در جنگ * چو سك صداع كند تن مزن برآور سنگ . ( بخويش آى و چنين خويش را خلاوه « 3 » مكن * كه اينت گويد گول است و آنت گويد دنگ . )
مولوى . حريف حريف خود را ميداند ( يا ) شناسد . از جامع التمثيل .
حريف مجلس ما خود هميشه دل ميبرد * على الخصوص كه پيرايه‌اى بر او بستند .
سعدى اين شعر غالبا بطور استهزا گفته مىشود و از آن « عيبى بر عيبى افزود » اراده كنند . نظير : مبارك بسيار خوشگل بود آبله هم برآورد .
حزم بايد ناچار عزم را رهبر * ( خدايگان جهان حزم كرد همسر عزم كه . . . )
معزى . حساب بدينار بخشش بخروار . نظير :
معن ، دادى خمى درم بدمى * باز كردى مكاس در درمى گفتى اين خوب نزد من ، نه بد است * جود مال و بخيلى خرد است مال بد هم پى جوانمردى * عقل ندهم بكس به نامردى در سخاوت چنان كه خواهى ده * ليك اندر معامله بسته ستد و داد را مباش زبون * مرده بهتر كه زنده و مغبون .
سنائى . حساب بزگر را در آغل ميكنند . نظير : جوجه را در پائيز مىشمارند . حساب حساب است كاكا برادر . در سودا خويشاوندى و دوستى به كار نيست . نظير : برادرى بجا بزغاله يكى هفتصد دينار . تعاشروا كالاخوان و تعاملوا كالاجانب . حساب بدينار بخشش بخروار .
هامش
( 1 ) انوشيروان . ( 2 ) بزرجمهر . ( 3 ) بفتح اول و واو و ثانى بالف كشيده ، سرگشته و حيران و دنگ را گويند . برهان .