تحمل درويشى بهتر از تحمل بذل از ناكسان كه در اين ( عز ) قناعت است
و در آن خوارى ( قبول منت . ) منسوب باسكندر . نقل از تاريخ گزيده .
تخته از سر گرفتن
. كارى مانند درس و مشق خط و غيره را به علت غلط و خبطى از نو و دوباره كردن . تمثل :
نقل ارواح گشته نقل از تو * تخته از سر گرفته عقل از تو .
سنائى .
تخته بر سر استاد زدن
. بيشتر ، بطعنه و طنز ، از استاد خود بهتر عملى بد را دانستن
تخففوا تلحقوا
. على عليه السلام . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
تخلف علت از معلول محال است
. قاعدهء فلسفى است كه گويد معلول هميشه متلازم با علت خود باشد .
تخم اگر جو بود جو آرد بر بچه سنجاب زايد از سنجاب .
ناصر خسرو .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
تخم بد در زمين نيك چه سود .
( بد شد آخر چو اصل او بد بود . . . )
مكتبى .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
تخم بدى تا توان خود مكار چو كارى همان بردهد روزگار .
( چنين داد پاسخ كه آمد نشان * ز گفتار آن نامور سركشان
كه . . . )
فردوسى . رجوع به : از مكافات . . . ، شود .
تخم تا در زمين نماند سه ماه بر از او كى خورى بخرمنگاه تا زمستان بسى نياسايد در بهاران جهان نيارايد .
سنائى .
رجوع به : الامور مرهونة . . . ، شود .
تخم چون در شورهكارى ضايع و بىبر شود
( نعتگوئى جز بنام او سخن ضايع شود . . . )
عنصرى . رجوع به از مار نزايد . . . ، شود .
تخم چون نيك بود نيك پديد آيد بر .
( مير همچون پدر آمد بسرشت و بنهاد . . . )
فرخى . رجوع به : چنان بود پدرى كش چنين . . . ، شود .
تخم در شوره افشاندن
. رنجى نه در جاى خويش بردن .
تمثل :
نعتگوئى جز بنام او سخن ضايع شود * تخم چون در شورهكارى ضايع و بىبر شود .
عنصرى .
چه آن پندى كه من بر تو بخوانم * چه آن تخمى كه در شوره فشانم .
ويس و رامين
يكى گفت ضايع چرا ميكنى عمر * چگونه كسى تخم در شوره كارد .
ابن يمين .
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست * در باغ لاله رويد و در شورهزار خس .
سعدى .
تخم دزد شتر دزد مىشود
. پسرى در خردسالى تخم مرغى دزديده بمادر آورد .
مادر او را بنواخت و كردهء او بستود . پسر چون به حد رشد و مردى رسيد شترى بسرقت برد .
عوانان شحنهء او را بگرفتند و پادشاه امر به كشتن او فرمود . پسر هنگام مرگ از جلاد التماس