و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بيدستگاه آن بود كه ريزندهء خون شاهان بود .
( دگر گفت . . . )
فردوسى .
بيدل شود عزيز كه گردد ذليل و خوار
( پنداشتى كه خوار شدستى ميان خلق . . . )
فرخى .
بيدل گمان مبر كه نصيحت كند قبول .
( من گوش استماع ندارم لمن يقول . . . )
سعدى .
رجوع به : آه سعدى اثر كند . . . ، شود .
بيدلى در همه احوال خدا با او بود او نميديدش و از دور خدايا ميكرد .
حافظ .
رجوع به : آب در كوزه و . . . ، شود .
بيدولت اگر مسجد آدينه بسازد يا طاق فرود آيد يا قبله كج آيد .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
بيدين نه خوبست شاهنشاهى .
( بياموز آئين دين بهى * كه . . . )
دقيقى . رجوع به :
الدين و الملك توأمان ، شود .
بيدى نيست كه از اين بادها بلرزد
. رجوع به : اشتر كه چهار دندان . . . ، شود .
بيرقم قوشچىباشى است
. نظير :
زين غربچه غارت جهان مىبينم * او بيخط و فرمانش روان مىبينم
روزى كه قباچهء سيه مىپوشد * در ظلمت شب صورت جان مىبينم .
ابو على مروزى .
بيرگ است
. غيور نيست . نظير زرده گوش است . سيب زمينى است .
بيرنج تخت اين بود كه بيكوشش و درد و نفرين بود .
( همى گفت . . . )
فردوسى .
بيروغن سرخ مىكند
. نهايت گربز و زيرك است . نظير : از ريگ روغن ميكشد .
بيرون اين جهان جهانى ديگر است
. ابو الفضل بيهقى . نظير : آخرت هم حساب است .
بيرون ز اجل چو نيست كارى تا نيست اجل بكؤش بارى .
امير خسرو .
رجوع به : از امروز كارى . . . و رجوع به : ايكه دستت ميرسد . . . ، شود .
بيروى جانان گر بهشت است به چشم عاشق مشتاق زشت است .
( بلى . . . )
جامى .
بيروئى ار به روى كسى آرى بيشك برويت آيد بيروئى .
ناصر خسرو .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بيره فراوان و ره اندكيست .
( بگويم من و كس نگويد كه نيست * كه . . . )
فردوسى .
بيزبانى ز ژاژ خائى به
( خيرهروئى ز تيرهرائى به . . . )
سنائى .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بيزخمه و گوشمال مطرب هيزم بود آن رباب نبود .
دل چون سر زلف