تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بيدستگاه آن بود كه ريزندهء خون شاهان بود .
( دگر گفت . . . )
فردوسى .

بيدل شود عزيز كه گردد ذليل و خوار

( پنداشتى كه خوار شدستى ميان خلق . . . )
فرخى .

بيدل گمان مبر كه نصيحت كند قبول .

( من گوش استماع ندارم لمن يقول . . . )
سعدى . رجوع به : آه سعدى اثر كند . . . ، شود .
بيدلى در همه احوال خدا با او بود او نميديدش و از دور خدايا ميكرد . حافظ . رجوع به : آب در كوزه و . . . ، شود .
بيدولت اگر مسجد آدينه بسازد يا طاق فرود آيد يا قبله كج آيد . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .

بيدين نه خوبست شاهنشاهى .

( بياموز آئين دين بهى * كه . . . )
دقيقى . رجوع به : الدين و الملك توأمان ، شود .

بيدى نيست كه از اين بادها بلرزد

. رجوع به : اشتر كه چهار دندان . . . ، شود .

بيرقم قوشچىباشى است

. نظير :
زين غربچه غارت جهان مىبينم * او بيخط و فرمانش روان مىبينم روزى كه قباچهء سيه مىپوشد * در ظلمت شب صورت جان مىبينم .
ابو على مروزى .

بيرگ است

. غيور نيست . نظير زرده گوش است . سيب زمينى است .
بيرنج تخت اين بود كه بيكوشش و درد و نفرين بود .
( همى گفت . . . )
فردوسى .

بيروغن سرخ مىكند

. نهايت گربز و زيرك است . نظير : از ريگ روغن ميكشد .

بيرون اين جهان جهانى ديگر است

. ابو الفضل بيهقى . نظير : آخرت هم حساب است .
بيرون ز اجل چو نيست كارى تا نيست اجل بكؤش بارى . امير خسرو . رجوع به : از امروز كارى . . . و رجوع به : ايكه دستت ميرسد . . . ، شود .
بيروى جانان گر بهشت است به چشم عاشق مشتاق زشت است .
( بلى . . . )
جامى .
بيروئى ار به روى كسى آرى بيشك برويت آيد بيروئى . ناصر خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .

بيره فراوان و ره اندكيست .

( بگويم من و كس نگويد كه نيست * كه . . . )
فردوسى .

بيزبانى ز ژاژ خائى به

( خيره‌روئى ز تيره‌رائى به . . . )
سنائى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بيزخمه و گوشمال مطرب هيزم بود آن رباب نبود .
دل چون سر زلف