رجوع به بر گذشتهها صلوات ، شود .
بياموز تا بد نباشدت روز چو پروانه مر خويشتن را مسوز .
تمثل :
من از كودكى دارم اين شعر ياد * ز استاد خود كش روان باد شاد
چو وقت از بدآموز گشتيش تلخ * سرودى همى شعر استاد بلخ « 1 »
بياموز تا بد نباشدت روز * چو پروانه مر خويشتن را مسوز
ز داننده بايدت آموختن * چراغ از فروغش بيفروختن
كه گم كرده ره چون دليلى كند * بسوكت پدر جامه نيلى كند .
حضرت اديب .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
بياموز دانش تو تا ايدرى كه آنجا همه بر ز دانش خورى .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
بياموز و آنگه بكن كار دنيى كه كار اى پسر دانش و كار دارد .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
بياموز هرچند دشوارت آيد كه دشوار از آموختن گشت آسان .
ناصر خسرو رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
بياور لقمهء نانى كه تا تازه كنم جانى
( . . . كه خوان جهل و نادانى بهم برزد مدار من . )
زبان حال حارث قاتل طفلان مسلم ابن عقيل است در شبيه . و مصراع را گاهى بمزاح براى خواستن طعام خوانند .
بىآهو كسى نيست اندر جهان چه در آشكار و چه اندر نهان .
فردوسى .
نظير :
همه جمال عيب خويشتنيم * طعنه بر عيب ديگران چه زنيم .
سعدى .
گل بىعيب خداست . آنكس كه چو من نيست در اين شهر كدام است . كاسه آسمان ترك دارد . رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .
بىابر باران كردن
. نهايت بهانهجو و هنگامه طلب بودن .
تمثل :
با سبكساران ز آل مصطفى چيزى مگو * زانكه اين جهال خود بىابر مىباران كنند .
ناصر خسرو .
بىادب با هزار كس تنهاست
.
دانشا چون دريغم آئى از آنك * بىبهائى و ليكن از تو بهاست
بىتو از خواسته مبادم گنج * همچنين زاروار با تو رواست . . . )
شهيد بلخى . رجوع به : با ادب . . . ، شود .
بىادب تنها نه خود را داشت بد بلكه آتش بر همه آفاق زد .
مولوى .
تمثل :
چنين گفت گويندهء پيش از اين * كه رستى ز طبعش گل و ياسمين
يكى آسمان بود پر اختران * ضميرش ، و يا ابر پر گوهران
هامش
( 1 ) مراد از استاد بلخ ابو شكور بلخى است .