كه نادان نه با خويشتن كرد بد * بيكباره آتش در آفاق زد .
حضرت اديب .
رجوع به . . . ، شود .
بىادب سيلى زمانه خورى .
( در مقامى كه آشنائى نيست * بهتر از عقل روشنائى نيست
به سفر گرچه آب و دانه خورى . . . )
اوحدى . رجوع به : با ادب . . . ، شود .
بىادب محروم ماند از لطف رب .
( از خدا جوئيم توفيق ادب . . . )
مولوى .
رجوع به : باادب . . . ، شود .
بىبند نگيرد آدمى پند .
( افتادم و مصلحت چنين بود . . . )
سعدى .
رجوع به : از بند گيرد بدانديش پند ، شود .
بىبوى خوش چه عنبر چه سرگين .
( دين بوى عنبر است و جهان عنبر . . . )
ناصر خسرو .
بىبوى نه مشك است مشك سارا
( بىكار نه جان است جان ازيرا . . . )
ناصر خسرو .
نظير :
بوى است نه عين و نون به او را * نام معروف عنبر سارا .
ناصر خسرو .
بىپولى است و حلقه به گوش فلك كند
. نظير :
آنكه شيران را كند رو به مزاج * احتياجست احتياجست احتياج .
مولوى .
رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
بىپير مرو تو در خرابات هرچند سكندر زمانى .
رجوع به : آنچه در آينه جوان . . . ، شود .
بيت احزان ، بيت الاحزان ، بيت الحزن كلبهء احزان
. لقب وثاق حضرت يعقوب عليه السلام ، و كنايه از هر خانهء است كه اندوه و مصيبت و يا فقر و بىنوائى بر آن مستولى باشد . مثال
يوسف گم گشته بازآيد بكنعان غم مخور * كلبهء احزان شود روزى گلستان غم مخور .
حافظ .
بيت حوادث
. كنايه از دنيا است .
بىتفكر پيش هر داننده هست آنكه با گردنده گرداننده هست .
مولوى .
نظير : عليكم بدين العجايز . و رجوع به : برگ درختان سبز . . . ، شود .
بيجمال يوسف و بىسوز يعقوب از گزاف توتيائى نايد از هر باد و از هر پيرهن .
سنائى .
بيچاره باشد خداوند لاف .
( مگوئيم چندين سخن بر گزاف * كه . . . )
فردوسى .
بيچاره شود بدست مستان در هشيار اگرچه هست عيارى يكحرف جواب نشنود هرگز هرچند كه گفت مست خروارى .
ناصر خسرو .
بىچشمورو
. بىحيا . مثال :
بىچشمورو بود كه به خود بندد * نرگس به پيش چشم تو مخمورى .
ايرج ميرزا .