بيا تا بشادى دهيم و خوريم چو گاه گذشتن بود بگذريم .
فردوسى .
بيا تا كج نشينم راست گويم
( چه خواريها كزو نامد برويم . . . )
نظامى . تمثل
بيا تا كج نشينم راست گويم * كه كجى ماتم آرد راستى سور .
انورى .
بر جهان افكن نظر پس كج نشين و راست گو * كز خوشى و خرمى اندر خور نظاره نيست .
ابن يمين .
سخن اين است گو بگوى جواب * هركه را اندرين سخن نظر است
كج نشين راست گو بده انصاف * با جزالت نگر چگونهتر است .
ابن يمين .
هرچه پرسم تو را بهانه مجوى * پيش من كج نشين و راست بگوى .
اوحدى .
به ياد فيل هندستان چه آرى
( مرا چون كرگدن سينه چه خارى . . . )
نظامى . رجوع به فيل ياد هندوستان . . . ، شود .
بيادگار بمانى كه بوى او دارى
( صبا تو نكهت آن زلف مشكبو دارى . . . )
حافظ .
نظير : خاك او عمر تو بادا كه به دو ميمانى . هردو مثل را به قصد استخفاف مشبه و مشبه به استعمال كنند
بياراى دل را بدانش كه ارز بدانش بود چون بدانى بورز .
فردوسى .
بىآرد مىشود بسوى خانه ز اسيا آنكو نبرده گندم و جو باسيا شده است .
ناصر خسرو . رجوع به هركه او بىمايه در . . . ، شود .
نظير :
اى تهىدست رفته در بازار * ترسمت پر نياورى دستار .
سعدى .
بىآزارى زيردستان گزين كه يا بى ز هركس بداد آفرين .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
بىآزارى و خامشى برگزين كه گويد كه نفرين به از آفرين .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
بىآزارى و سودمندى گزين كه اين است آئين و فرجام دين .
فردوسى رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
بىآزارى و مردمى بايدت فزونى چه جوئى كه بگزايدت .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
بيا سوته دلان گرد هم آئيم .
( . . . كه قدر سوتهدل دلسوته دونو . )
بابا طاهر .
نظير : الثكلى تحب الثكلى . و رجوع به از تو نپرسند . . . ، شود .
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود ز زهد همچو توئى يا ز فسق همچو منى .
حافظ .
نظير :
گر جملهء كاينات كافر گردند * بر دامن كبرياش ننشيند گرد .
بيا كه نوبت صلح است و آشتى و عنايت به شرط آنكه نگوئيم از گذشته حكايت .
سعدى .