بود نزد فرزانه كمتر كس آن كه خيره كند طمع چيز كسان .
اسدى .
رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
بودنت در خاك باشد يافتى همچنان كز خاك بود انبودنت . « 1 »
رودكى .
مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ .
قرآن كريم . سورهء 20 . آيهء 57 .
بودور كه واردور
. « 2 » جز اين نتواند بود . جز اين نخواهم كرد . چه پسنديدهء شما باشد و چه نباشد تغييرى در آن داده نخواهد شد .
بود هر گنج را ناچار مارى
( زليخا بود گنج خوبى آرى )
جامى .
رجوع به : گنج و مار و ، شود .
بود همپيشه باهمپيشه دشمن
. گج . نظير : همكار همكار را نميتواند ديد .
بورم كى شود نزار سمين
( بحسد كى شود ضعيف قوى )
نقل از العراضه .
رجوع به : آماس را از فربهى ، شود .
بور يا باف اگرچه بافنده است نبرندش بكارگاه حرير .
سعدى .
بوريايت چند گزيست ؟
( تا به بينيم . . . ) تا بدانيم تاب و توان تو چند است تا بيابيم كه اين دعوى تو چه اندازهاش راست است . تمثل :
بالا بنماى اى سنائى هان * تا چند گزيست بورياى تو .
سوزنى .
نظير : چند مرده حلاجى ؟
بوزينه را با درودگرى چه كار
. براى شرح مثل رجوع به : باب اول كليلهودمنه شود .
بوسه با پيغام نتواند بود
. نظير : بسفارش حج قبول نشود .
بوش را نگردد دگرگون روش
( شكيبندهدل باش اندر بوش )
حضرت اديب .
نظير : ما بالذات لم يتغير : و رجوع به : جف القلم ، شود .
بوقت صبح شود از هريسهات پيدا كه كفچه نيك زدى يا نه در شب ديجور
بسحق اطعمه
بوق روى حمام است
. هركس حمامى را خرد بوق حمام نيز از اوست . مثل در نظاير اينمورد در اشياء و اشخاص هردو مستعمل است .
بوق زدن در هزيمت !
گويا بوق بنشانهء پيروزى و ظفر ميزدهاند . تمثل :
در هزيمت چون زنى بوق ار بجايستت خرد * ورنه مجنونى چرا مىپاىكوبى در سرب .
ناصر خسرو .
چون بوق زدن باشد در گاه هزيمت * مرديكه جوانى كند اندر گه پيرى .
از قابوسنامه
تو نيز اندر هزيمت بوق ميزن * ز چاهى خيمه بر عيوق ميزن .
بول و قولش يكيست
. بنويدهاى او دل نتوان بست . نظير : سواء بوله و قوله . ميدانى .
هامش
( 1 ) انبودن چنان كه انبوشتن بمعنى خلق شدن و خلق كردن است .
( 2 ) جمله تركى است و معنى آن ، اين است كه هست ، باشد .