تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
بود سوداگرى توانائى همسفر با حكيم دانائى از قضا كردشان كسى آگاه كز كمين بسته‌اند دزدان راه خواجه گفت آه اگر مرا دانند آنچه دارم تمام بستانند گفت داناى روزگار كه آه گر ندانندم اين گروه تباه . مكتبى .
بود سوزن به از تيغ برنده كه اين دوزنده آمد آن درنده . رجوع به : ابغض الاشياء عندى ، شود .

بود شارسان با هنرمند شاد

( . . . جهان با هنرمند آباد باد . )

بود عمر مخلد نيكنامى

( بنام نيك نيزم مى بميران . . . )
ابن يمين . رجوع به : اگر جاودانه نمانى ، شود .

بود قطرهء آب طوفان مور .

( بكم مايهء ناقص آيد بشور )
امير خسرو . نظير : در خانهء مور شبنمى طوفان است .

بود گستاخ‌تر ديرينه چاكر .

( بابرامى كه دادم عذر آنكه )
انورى .
بود گوهر هركسى خوى او كه تن گاه زشت است و گاهى نكو . حضرت اديب .
بود محال تو را داشتن اميد ، محال بعالميكه نباشد هميشه بر يك حال . قطران ؟
بود مرد از بهر كوپال و گرز كه بفرازد اندر جهان يال و برز . فردوسى . رجوع به : دنيا ميدان جنگ ، شود .
بود مرد دانا درخت بهشت مر او را خرد بيخ و پاكى سرشت برش گونه‌گون دانش بيشمار كه چندش چنى كم نگردد ز بار . اسدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است ، شود .
بود مرد داننده بخت آفرين نه با كس جهان مهر دارد نه كين . بديع الزمان بشرويهء .
بود مرده هركس كه نادان بود كه بيدانشى مردن جان بود اسدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
بود معلوم هر آزاد و بنده كه نادان مرده و داناست زنده . جامى . رجوع به آنكس كه داناتر است . . . ، شود .

بود مه بچه در چشم خبز دو

( به چشم خصم اگر خوب است فعلش )
شمس فخرى . خبزدو حشره‌ايست كه آن را در بعض ولايات گوگال و در طهران خاله سوسكه گويند . رجوع به : اگر چند فرزند ، شود .
بود مهر زنان همچون دم خر نگردد آن ز پيمودن فزون‌تر . ويس و رامين .
بود نام نيك و سرافراشتن ز ناخوانده مهمان نكو داشتن . اسدى . رجوع به : اكرموا الضيف ، شود .