بود بندهء نازنين مشتزن
( غلام آبكش بايد و خشتزن . . . )
سعدى رجوع به :
اگر خواهى كه با مقدار باشى . . . ، شود .
بود بيش اندوه مرد از دو تن ز فرزند نادان و ناپاك زن .
اسدى .
بود پيش طبع شگرف و بلند بيوكانى بيوگان ناپسند .
حضرت اديب .
بود تا پر از دانه انبان خاك پر از موش و گربه است دامان خاك .
حضرت اديب .
بود تن قوى تا بود دل بجاى چو ترسيد دل سست شد دست و پاى .
اسدى .
بود جغد بس ناخجسته بفال بويژه كه زاغش دهد پروبال .
حضرت اديب .
بود جغد خرم بويران زشت چو بلبل بخوش باغ ارديبهشت .
اسدى .
رجوع به : بوم را ويرانه سازد ، شود .
بود حرب را طعم در كام تلخ
( شنيدم چنين گفت داناى بلخ )
حضرت اديب .
بود حرمت هركس از خويشتن
( چه نيكو زده است اين مثل برهمن )
سعدى .
رجوع به : آبرويت را در . . . ، شود .
بود خيره دل سال و مه مرد آز كفش بسته همواره و چشم باز دهد رشك را چيرگى بر خرد خورد چيز خود هركس او غم خورد .
اسدى .
رجوع به : اگر حسود نباشد ، شود .
بود در جهان جنگ و پنداشتى و ليكن از آن پس بود آشتى .
فردوسى . ى .
بود درد كسان بر ديگران خوار
( تو را زان چه كه من پيچم بآزار )
ويس و رامين .
رجوع به : از تو نپرسند ، شود .
بود دورى از بدره بخردى بهى نيكى و دورى است از بدى .
اسدى .
بود دين و شاهى چو تن با روان بدين هردون پايدارد جهان .
فردوسى .
رجوع به : الدين و الملك . . . ، شود .
بود راحت به مقدار سكون بنگر مراتب را دويدن رفتن استادان نشستن خفتن و مردن .
بعضى اين شعر را بميرزا حسينعلى رئيس فرقهء بهائى نسبت ميكنند . اعم از آنكه مال او يا ديگرى باشد فكر از تعليمات بود است . نظير :
چو آرام يا بى برستى ز رنج .
فردوسى .
بود زفت هرجا سرافكنده است دلش خسته همواره كوتاه دست برادى دل زفت را تاب نيست دل زفت سنگيست كش آب نيست .
اسدى .
بود سايه از سايه ور مايهدار
( تو بالنده سروى همه سايهدار . . . )
حضرت اديب .
بود سخت سختىكشيده كسى
( بد و نيك گيتى چشيده بسى . . . )
حضرت اديب .
نظير : باشد مرد ستم رسيده ستمكار . سوزنى .