تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١

بود بندهء نازنين مشت‌زن

( غلام آبكش بايد و خشت‌زن . . . )
سعدى رجوع به : اگر خواهى كه با مقدار باشى . . . ، شود .
بود بيش اندوه مرد از دو تن ز فرزند نادان و ناپاك زن . اسدى .
بود پيش طبع شگرف و بلند بيوكانى بيوگان ناپسند . حضرت اديب .
بود تا پر از دانه انبان خاك پر از موش و گربه است دامان خاك . حضرت اديب .
بود تن قوى تا بود دل بجاى چو ترسيد دل سست شد دست و پاى . اسدى .
بود جغد بس ناخجسته بفال بويژه كه زاغش دهد پروبال . حضرت اديب .
بود جغد خرم بويران زشت چو بلبل بخوش باغ ارديبهشت . اسدى . رجوع به : بوم را ويرانه سازد ، شود .

بود حرب را طعم در كام تلخ

( شنيدم چنين گفت داناى بلخ )
حضرت اديب .

بود حرمت هركس از خويشتن

( چه نيكو زده است اين مثل برهمن )
سعدى . رجوع به : آبرويت را در . . . ، شود .
بود خيره دل سال و مه مرد آز كفش بسته همواره و چشم باز دهد رشك را چيرگى بر خرد خورد چيز خود هركس او غم خورد . اسدى . رجوع به : اگر حسود نباشد ، شود .
بود در جهان جنگ و پنداشتى و ليكن از آن پس بود آشتى . فردوسى . ى .

بود درد كسان بر ديگران خوار

( تو را زان چه كه من پيچم بآزار )
ويس و رامين . رجوع به : از تو نپرسند ، شود .
بود دورى از بدره بخردى بهى نيكى و دورى است از بدى . اسدى .
بود دين و شاهى چو تن با روان بدين هردون پايدارد جهان . فردوسى . رجوع به : الدين و الملك . . . ، شود .
بود راحت به مقدار سكون بنگر مراتب را دويدن رفتن استادان نشستن خفتن و مردن . بعضى اين شعر را بميرزا حسينعلى رئيس فرقهء بهائى نسبت ميكنند . اعم از آنكه مال او يا ديگرى باشد فكر از تعليمات بود است . نظير :
چو آرام يا بى برستى ز رنج .
فردوسى .
بود زفت هرجا سرافكنده است دلش خسته همواره كوتاه دست برادى دل زفت را تاب نيست دل زفت سنگيست كش آب نيست . اسدى .

بود سايه از سايه ور مايه‌دار

( تو بالنده سروى همه سايه‌دار . . . )
حضرت اديب .

بود سخت سختىكشيده كسى

( بد و نيك گيتى چشيده بسى . . . )
حضرت اديب . نظير : باشد مرد ستم رسيده ستمكار . سوزنى .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 471 | على اكبر دهخدا