بنياد ملك بىسر تيغ استوار نيست
( . . . او را كه ملك بايد بىتيغ كار * نيست تا تيغ بيقرار نگردد ميان خلق
بر تخت ملك هيچ ملك برقرار نيست . )
رجوع به : عروس ملك كنى . . . ، و رجوع به : الجنة تحت ظلال السيوف : شود .
بنيروتر آنكس كه از راه دين كند بردبارى گه خشم و كين .
اسدى .
نظير :
اگر بردبارى سر مردميست * بنابرد باران ببايد گريست
الحلم ملح الاخلاق . الحلم حجاب الافات . و رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود .
بنيكان اگر بد كنى صد هزار وگر شان بدل برزنى همچو مار بجاى تو فرجام نيكى كنند قلم را بكردار « 1 » تو برزنند .
( چنين است آئين نيكان چنين * چنينشان سرشته است جان آفرين . . . )
فردوسى . رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
بنيكوئى آگن چو گنج آگنى بدانش پراگن چو بپراگنى
( . . . از آن كش روان با خرد بود جفت * كسى باد دستى ز رادى نگفت . )
اسدى . رجوع به : اسراف حرام است . . . ، شود .
بنيكيت بايد تن آراستن كه نيكى نشايد ز كس خواستن .
بنيكى كن غريب مرده را ياد
( مرا طعنه مزن در عشق فرهاد . . . )
نظامى . نظير :
اذكروا موتيكم بالخير .
بنيكى گراى و ميازار كس ره رستگارى همين است و بس .
فردوسى .
رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
بو الحكم نامش به دو بو جهل شد اى بسا اهل از حسد نااهل شد .
مولوى .
رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود .
بوجار لنجان است هر سو باد مىآيد باد ميدهد
. رجوع به : با باد جنوبى شوى . . . ، شود .
بود آينه دوست را مزد دوست نمايد به دو هرچه زشت و نكوست .
رجوع به المؤمن مرآت المؤمن ، شود .
بود پادشا سايهء كردگار
( . . . بى او پادشائى نيايد به كار . )
اسدى . رجوع به : السلطان العادل . . . ، شود .
بود با زيركان زندان گلستان چو زندانست با نااهل بستان .
ناصر خسرو .
بود بر زر مدار كار عالم بزر آسان شود دشوار عالم .
وحشى .
رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
هامش
( 1 ) رجوع به : ذيل صفحهء 56 . شود .