رجوع به : بر آنچه ميگذرد دل منه . . . و رجوع به : الدهر احذق . . . ، شود .
بنطق آدمى بهتر است از دواب دواب از توبهگر نگوئى صواب .
سعدى .
رجوع به : آن خشت بود . . . ، شود .
بنظاره بر جنگ آسان بود
( ز پيكار بددل هراسان بود . . . )
اسدى . رجوع به :
جنگ بر نظاره . . . ، شود .
بنعل و ميخ زدن
. مقصود خود را بكنايه در طى سخنان گوناگون جاى دادن .
بنگ از سر كسى پريدن
. رجوع به آب در دهان خشك شدن ، شود .
بنگر كه چه ميگويد منگر كه كه ميگويد
. نقل از امثال مختصر طبع هند . رجوع به : انظر الى ما قيل . . . ، شود .
بنگر يزد كس از گرم آفروشه
( رفيقا چندگوئى كو نشاطت . . . * مرا امروز توبه سود دارد
چنان چون دردمندان را شنوشه . )
رودكى . آفروشه قسمى از پالوده است و شنوشه عطسه باشد .
بنگه لولى كى منزل سلطان گردد
( مهبط نور الهى نشود خانهء ديو . . . )
كمال اسمعيل .
بنماى گلى كه ريختن را نشكفت
( با گل گفتيم بنفشه در خاك بخفت * گل ديده پر آب كرد و با ياران گفت
آرى نتوان گرفت با گيتى جفت . . . )
انورى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست .
بنمى زنده از دمى مرده .
( چون چراغند ليك پژمرده . . .
و در جاى ديگر ،
سر بسوى زمين فرو برده . . . ) .
سنائى . نظير : بپفى مشتعلند و بتفى خاموشند .
بنوبتند ملوك اندر اين سپنج سراى
( . . . كنون كه نوبت تست اى ملك بعدل گراى . )
سعدى .
نظير : هركسى پنجروزه نوبت اوست . سعدى .
بنور شمع كى خرسند باشد كسى كاگه شد از خورشيد ازهر .
عنصرى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
بنى آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند .
( . . . چو عضوى به درد آورد روزگار * دگر عضوها را نماند قرار . )
سعدى .
نظير :
مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً .
قرآن كريم سورهء 5 . آيه 35 .
تاروپود عالم امكان بهم پيوسته است * عالمى را شاد كرد آنكس كه يكدل شاد كرد
صائب .
پيوسته است سلسلهء موجها بهم * خود را شكسته هركه دل ما شكسته است .
صائب .
ترى المؤمنين فى تراحمهم و توادهم كمثل الجسد اذا اشتكى عضو تداعى له ساير الجسد بالحمى و السهر .
حديث . و رجوع به : الناس امة واحدة ، شود .