بناگوش آگنده « 1 » چنان خواهد كه سالاران بر فرمان او باشند . ابو الفضل بيهقى .
بنام ار بريزى مرا گفت خون به از زندگانى به ننگ اندرون
( يكى داستان زد بر اين بر پلنگ * چو با شير جنگى برآمد بجنگ . . . )
فردوسى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
بنام نيكو مردن به كه به ننگ زيستن
. از قابوسنامه . رجوع به : اگر جاودانه . . . ، شود .
بنام ما بكام تو
. نظير : مادر بنام بچه مىخورد قند و كلوچه .
بنانى تو سيرى و هم گرسنه
( نه پل و نه تخت نه بار و بنه . . . )
فردوسى .
بنانى ! ( يا ) بنانى نيرزد
. تمثل :
آب و شرف و عز جهان روزبهانراست * ناروزبهان جمله نيرزند بنانى .
فرخى .
بناهاى آباد گردد خراب ز باران و از گردش آفتاب .
( يكى بندگى كردم اى شهريار * كه ماند ز من در جهان يادگار . . .
پى افكندم از نظم كاخى بلند * كه از باد و باران نيابد گزند
بر اين نامه بر سالها بگذرد * همى خواند آنكس كه دارد خرد
كند آفرين بر جهاندار شاه * كه بى او مبيناد كس پيشگاه . )
فردوسى .
بنايافت رنجه مكن خويشتن كه تيمار جان باشد و رنج تن .
فردوسى .
نظير : اگر خواهى تو را ديوانهسار نشمرند آنچه نايافتنيست مجوى . منسوب بانوشيروان .
بناى ملك به تيغ و قلم كنند قوى بدين دو چيز بود ملك را شكوه و خطر
( . . . همه شهان و بزرگان و خسروان جهان * بدين دو چيز جهانرا گرفته سرتاسر . )
فرخى .
رجوع به : قلم دليل صلاح است . . . ، شود .
بند اندوه نهاى شاد بخسب بندهء كس نهاى آزاد بخسب .
جامى .
بند را آب بردن
. عمدهء سرمايه از دست رفتن . مثال : چرا در مخارج صرفهجوئى نمىكنيد ؟ - ديگر بند ما را آب برده است .
بند كشتى كسى نزد بسريش .
( نرهد كس بعقل از اين دريا . . . )
ابن يمين .
بندگانرا كه از قدر حذر است آن نه زيشان كه آن هم از قدر است .
سنائى .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
بندگان گناه كنند و خداوندان درگذرند
. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : از خردان خطا . . . و رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
بندگى افكندگى ميدان و بس .
( بندگى اين باشد و ديگر هوس . . . )
عطار .
هامش
( 1 ) بناگوش آگنده همانست كه تركان عثمانى قفاسى قالين و تركان ديگر باشى اتلى گويند .