به مردى نبايد شدن در گمان كه بر تو دراز است دست زمان .
فردوسى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
بمرز خود راه رفتن
. بداشته خود خرسند بودن و به حق ديگران تجاوز نكردن .
بمرغشان كيش نميتوان گفت
. بسيار متكبر يا نهايت هنگامهجو هستند .
اشاره :
مقدس زادهاند از مادر خويش * گناهست ار كنى بر مرغشان كيش .
ايرج ميرزا .
بمرگ بدان شادمانى رواست اگرچه تن ما همه مرگراست .
فردوسى .
بمرگ گله راضى شو چو گرگى را شبان كردى
( نگفتم زلف تو دزد است از كيدش مباش ايمن . . . )
قاآنى .
بمرگ ميگيرد تا به تب راضى شود
. زيادهطلبى مىكند تا ممتنع و آبى به حد سزاوار تن دهد . نظير : خذه بالموت حتى يرضى بالحمى . مولد .
بمرو گرفتيم هم بمرو از دست رفت
. سلطان مسعود بن محمود سبكتكين . نقل از بيهقى . مفعول گرفتن ، ملك و شاهيست .
بمست و بديوانه مدهيد پند .
( . . . مخنديد بر پيرو بر دردمند . )
اسدى .
رجوع به : آه سعدى اثر كند . . . ، شود .
بمستى بزرگان نه بندند بند « 1 »
( . . . بويژه زنى كو بود ارجمند . )
فردوسى .
بمصقله بتوان برد از آينه زنگار
( به ياد كردش بتوان زدود از دل غم . . . )
فرخى .
بمفت نمىارزد
. ناچيز و بىارز است . نظير : رايگان گرانست . بلعنت خدا نمىارزد .
بنانى نيرزد .
به مقدار خود گفت بايد سخن .
( شتر بانگ برزد كه خاموش كن . . . )
امير خسرو .
به منزل رسيد آنكه پوينده بود بهى يافت آنكس كه جوينده بود .
فردوسى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
به منزل رسى گرچه دير است روزى چو مىبرى از راه هر روز گامى .
ناصر خسرو .
نظير :
چون ز چاهى ميكنى هر روز خاك * عاقبت اندر رسى در آب پاك .
مولوى .
بمهرههاى سقط ننگرد كسى كاو را به تو ده پيش بود در شاهوار .
( آرى . . . ) فرخى . نظير : رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
بميدان مكن در شجاعت سبق بمجلس مكن در سخاوت سرف نبايد كه خوانند اينرا جنون نبايد كه دانند آن را تلف .
مسعود سعد .
هامش
( 1 ) بند در اينجا بمعنى عقد نكاح است .