تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
به مردى نبايد شدن در گمان كه بر تو دراز است دست زمان . فردوسى . رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .

بمرز خود راه رفتن

. بداشته خود خرسند بودن و به حق ديگران تجاوز نكردن .

بمرغشان كيش نميتوان گفت

. بسيار متكبر يا نهايت هنگامه‌جو هستند . اشاره :
مقدس زاده‌اند از مادر خويش * گناهست ار كنى بر مرغشان كيش .
ايرج ميرزا .
بمرگ بدان شادمانى رواست اگرچه تن ما همه مرگراست . فردوسى .

بمرگ گله راضى شو چو گرگى را شبان كردى

( نگفتم زلف تو دزد است از كيدش مباش ايمن . . . )
قاآنى .

بمرگ ميگيرد تا به تب راضى شود

. زياده‌طلبى مىكند تا ممتنع و آبى به حد سزاوار تن دهد . نظير : خذه بالموت حتى يرضى بالحمى . مولد .

بمرو گرفتيم هم بمرو از دست رفت

. سلطان مسعود بن محمود سبكتكين . نقل از بيهقى . مفعول گرفتن ، ملك و شاهيست .

بمست و بديوانه مدهيد پند .

( . . . مخنديد بر پيرو بر دردمند . )
اسدى . رجوع به : آه سعدى اثر كند . . . ، شود .

بمستى بزرگان نه بندند بند « 1 »

( . . . بويژه زنى كو بود ارجمند . )
فردوسى .

بمصقله بتوان برد از آينه زنگار

( به ياد كردش بتوان زدود از دل غم . . . )
فرخى .

بمفت نمىارزد

. ناچيز و بىارز است . نظير : رايگان گرانست . بلعنت خدا نمىارزد . بنانى نيرزد .

به مقدار خود گفت بايد سخن .

( شتر بانگ برزد كه خاموش كن . . . )
امير خسرو .
به منزل رسيد آنكه پوينده بود بهى يافت آنكس كه جوينده بود . فردوسى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
به منزل رسى گرچه دير است روزى چو مىبرى از راه هر روز گامى . ناصر خسرو . نظير :
چون ز چاهى ميكنى هر روز خاك * عاقبت اندر رسى در آب پاك .
مولوى .
بمهره‌هاى سقط ننگرد كسى كاو را به تو ده پيش بود در شاهوار . ( آرى . . . ) فرخى . نظير : رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
بميدان مكن در شجاعت سبق بمجلس مكن در سخاوت سرف نبايد كه خوانند اينرا جنون نبايد كه دانند آن را تلف . مسعود سعد .
هامش
( 1 ) بند در اينجا بمعنى عقد نكاح است .