بمير تا برهى اى حسود كاين رنجيست كه از مشقت آن جز بمرگ نتوان رست .
سعدى .
نظير :
حسد كنندم و درمان آن ندانم يافت * كه ديد هرگز داروى درد بىدرمان .
مسعود سعد .
و رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود .
بميرد كسى كو ز مادر بزاد ز خسرو چو يادآورى تا قباد .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
بميرد كسى كو ز مادر بزاد بداد خدا دل ببايد نهاد .
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
بميرد هرآنكس كه زايد درست شود نيست چونانكه بود از نخست .
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
بمير و بدم
. طفلى را بشاگردى آهنگرى بردند . استاد تمرين را نخست عمل دميدن بوى محول كرد . طفل به سهولت و آسانى كار استخفاف ميكرد . ليكن پس از زمانى كوتاه تعب بر او راه يافت از استاد پرسيد بنشينم و بدمم ؟ استاد گفت بنشين و بدم . باز ساعتى ديگر ماندگى بيشتر غلبه كرده گفت به پهلو افتم و بدمم ؟ استاد گفت به پهلو افت و بدم . بار سوم سئوال كرد بخوابم و بدمم . استاد برآشفت و گفت بمير و بدم . مثل را حالا در مقام شكايت از اجبار بكارى متعب با ضعف يا مرض يا پيرى گويند .
بناآزموده كار مفرما و بآزموده استادى مكن
. نظير : بناكارديده مفرماى كار .
بناآزموده مده دل نخست كه لنگ ايستاده نمايد درست .
اسدى .
اين شعر بىهيچ تغييرى بتمثل يا توارد در بوستان حضرت شيخ اجل مصلح الدين سعدى عليه الرحمه نيز مضبوط است .
بنابودنيها مداريد اميد
( . . . كه گويد كه بار آورد شاخ بيد . )
فردوسى .
بناپاكزاده مداريد اميد كه زنگى بشستن نگردد سفيد .
فردوسى .
رجوع به : از مار نزايد جز ماربچه ، شود .
بنادانان چنان روزى رساند كه صد دانا در آن حيران بماند .
سعدى .
رجوع به : اگر دانش به روزى برفزودى ، شود .
بناكارديده مفرماى كار
( نخواهى كه ضايع كنى روزگار . . . )
سعدى . نظير : نكرده كار را مبر به كار .
بناگفتن و گفتن ايزد يكيست
( سخن هيچ بهتر ز توحيد نيست . . . )
فردوسى .
بناگوش آگنده
. احمق و كند فهم . مثال : و خواجه ويرا گفت آن مردك شيرازى