بلندى كه ديد اندر اين تيره خاك .
( سوى پاك يزدان شد از خاك پاك . . . )
فردوسى .
بلندى و پستى نماند بكس
( زمانه چو او را ز شاهى ببرد * همان تاج او ديگريرا سپرد
نخواهد تو را ماندن جاودان * بپرداز دل را ز كار بدان
چنان دان كه يكسر فريب است و بس . . . )
فردوسى .
بله ديگ بله چغندر
. مثل مركب از كلمهء بلهء تركى است كه معنى چنين ميدهد و ديگ و چغندر فارسى . گويند تركى مىگفت ، مسگران الكهء ما ديگها سازند هريك چند خانهاى . شنونده گفت در روستاى ما چغندرها آيد هريك همچند خروارى ترك گفت چنين چغندر را در كدام ديگ پزند . گفت در ديگ مسگران الكهء شما . رجوع به : از چنين خرمن اين . . . ، شود .
بلى قدر چمن را بلبل افسرده ميداند
( . . . غم مرگ برادر را برادر مرده مىداند . )
رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .
بلى قربان
. چاپلوس . نظير . آقا بلىچى . بادنجان دورقابچين . سبزى پاككن .
بلى كنند چنين تا شود ديار چنان
( به بسط ملك گرفته بدست قبضهء تيغ . . . )
كمالى .
بمارماهى مانى نه اين تمام و نه آن منافقى چه كنى مار باش يا ماهى .
سنائى .
نظير :
مرد بايد كه مار گرزه « 1 » بود * نه نگار آورد چو ماهى شيم
مارماهى نبايدش بودن * كه نه اين و نه آن بود در خيم .
ابو حنيفهء اسكافى .
نشايد بود گه ماهى و گه مار * گليم خر بزر رشته ميازن .
ناصر خسرو .
يا زنگى زنگ باش يا رومى روم .
بمال باشد تن را هماره جاه و جلال
بدوست باشد دلرا هميشه صبر و شكيب . )
قطران .
بمالت مناز بيك شب بند است بحسنت مناز بيك تب بند است .
رجوع به : بر مال و جمال خويشتن . . . ، شود .
بمالش پدران است بالش پسران بسر بريدن شمع است سرفرازى ناز .
( . . . چو بچه را كند از شير خويش مادر باز * سياه كردن پستان نباشد از پيكار
چو كرد خواهد مر بچه را مرشح « 2 » شير * ز مرغزار نه از دشمنى كندش آوار . )
ابو حنيفهء اسكافى .
رجوع به : بچه عزيز است . . . ، شود .
بمال مفت رسيدى هلاك كن خود را كه گاهگاه چنين اتفاق مىافتد .
بمان تا بتابد بر اين آفتاب .
( بهر كار بهتر درنگ از شتاب . . . )
فردوسى . نظير :
عش رجبا تر عجبا . من مرده و شما زنده . هركه ماند بيند . باش تا بهبينى . هنوز گاو بچرم اندر
هامش
( 1 ) گرزه را صاحب برهان مار پرخطوخال مينويسد ولى اگر اين شعر غلط نباشد گويا مار گرزه بىخطوخال باشد .
( 2 ) ترشيح تربيت كردن است .