بلغ السيل زباه
. سيل به بلنديهاى زمين رسيد . تمثل :
موج خوناب گذشت از سرم و با غم تو * مى نيارم كه بگويم بلغ السيل زباه .
رفيع الدين لنبانى .
تو در ميانه غوطه زن گردون ترا آواز ده * لا تجهدن قد بلغ فى ارضك السيل زباه .
حضرت اديب .
بلغ ما عليك فان لم يقبلوا فما عليك
. سعدى : اقتباس از :
ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ
قرآن كريم . سورهء 5 . آيهء 99 .
نظير :
گر نبايد به گوش رغبت كس * بر رسولان پيام باشد و بس .
سعدى .
خواه ردش كنى و خواه قبول * نيست غير از بلاغ كار رسول .
دهخدا .
بلقمان حكمتآموزى چه باشد
. نقل از جامع التمثيل . نظير : حكمت بلقمان آموختن غلط است .
بلكه « 1 » را كاشتند سبز نشد
. از مقدماتى احتمالى نتيجهء يقينى و جازم نتوان گرفت .
نظير : اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال . تعارضا تساقطا . بلكه من كاريده بودم بلكه شتر تو هم چريده بود . و رجوع به : اگر خالهام ريش داشت . . . ، شود .
بلكه من كاريده بودم بلكه شتر تو هم چريده بود
. ساربانى در روستاى يزد شتر خويش بزمينى باير سرداد . مردى يزدى بيامد و شتر را بزدن گرفت . شتردار گفت در اين زمين زرع و كشتى نيست زدن حيوان بىسببى چراست ؟ گفت بلكه من اين زمين را كاريده بودم بلكه شتر تو هم چريده بود . رجوع به : بلكه را كاشتند سبز نشد ، شود .
بلند از ميوه گو كوتاه كن دست كه كوته خود ندارد دست بر شاخ
( چه سود از دزدى آنگه توبه كردن * كه نتوانى كمند انداخت بر كاخ . . . )
سعدى . رجوع به : اگر لوطى نگويد . . . ، شود .
بلند حصنى دان دولت و درش محكم بعون كوشش بر درش مرد يابد بار .
ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بلنديت بايد تواضع گزين كه آن بام را نيست سلم جز اين .
سعدى .
رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى ، شود .
بلندى شمشير چه بايد گامى پيش نه
. يونانيان مىنويسند كه جوانى از مردم اسپارطه از كوتاهى شمشير خويش شكايت مىكرد مادر گفت از صف گامى پيش نه . ليكن ظاهرا اين مثل در ايران نيز متداول بوده و عاميان امروز گويند بلندى قداره بىفايده است يكقدم جلو . رجوع به : روزنامهء فكر آزاد نمرهء 40 سال اول شود .
هامش
( 1 ) بلكه در تداول عوام بمعنى تواند بود و شايد ، است .